صدف احمدی
خاطره بلخی (اسم مستعار) یکی از فعالان حقوق زن و یک روزنامهنگار باتجربه است که از سال 2017 کارش را با رادیو نهاد آغاز کرد. وی اضافهتر از 6 سال با رسانههای مختلف همچون رادیو تلویزیون فروغ و رادیو سلام وطندار فعالیت کار کرده است.
خاطره در ابتدا حاضر به گفتوگو با راوی زن نبود و به دلیل چالشهای امنیتی احساس خطر میکرد؛ اما وقتی برایش در مورد نام نبردن از نام اصلیاش گفته شد، خاطر جمع شد.
وقتی شروع به صحبت کرد، صدای دلنشین و جذاباش آرامش خاصی داشت که مخاطباش را به راحتی شیفته خودش میکرد. من را نیز بیشتر به ذوق آورد تا در دنیای این صدا وارد شوم. صدای قاطعی که از حنجره یک دختر خبرنگار بیرون میشد؛ اما انعکاس دهندهی صدای زنان افغانستان بود؛ اما به گفتهی خودش، چند وقت است از طرف طالبان بیکار و خانه نشین شده است. از او خواستم بیشتر در مورد خودش بگوید. اینکه از کجا فعالیتاش را شروع کرد تا توانست با صدای تاثیرگذارش مطرح شود؟
او میگوید: هرچند این خاموشی خفه کننده است؛ اما یادآوری گذشتهام و مبارزاتم گهگاهی لبخند شیرینی بر لبانم مینشاند. من از کودکی وقتی برنامههای تلویزیونی را میدیدم با شوق فراوان با تکتک افرادی که برنامه را پیش میبردند، ارتباط برقرار میکردم. هرچند خردسال بودم؛ اما پیش خودم کارهای مجری و خبرنگاران را تقلید میکردم و با خواهرم تمثیل میکردم.
با گذشت سالها، من نیز در یک خانوادهی 5 نفره مذهبی در حال رشد بودم. پدرم سالها پیش فوت کرده بود. در میان افرادی زندگی میکردیم که مکتب رفتن دختران را عیب میدیدند چه برسد به دانشگاه و حضور در تلویزیون. مردمی که افکار شان در حد همان محیط زندگیشان قد کشیده بودند و بیشتر از آن در تصورشان نمیگنجید اما برای من رویای رسانه و خبرنگاری در ذهنم بیشتر از قبل جا خوش میکرد و متعهد میشدم که روزی خبرنگار موفقی خواهم شد و اصلا مهم نبود که آن رسانه، تصویری باشد یا صوتی. محلی باشد یا جهانی. همین که خودم را در پرده تلویزیون ببینم و یا صدای زیبایم را از رادیو بشنوم به خودم افتخار خواهم کرد.
اوافزود از اینکه در کانکور در رشته ژورنالیزم کامیاب نشدم، در یکی از دانشگاههای خصوصی در شهر مزارشریف در همین رشته ادامه تحصیل دادم.
مادرم بخاطر وضعیت حساسی که داشتیم، مانع تحصیل من در این رشته میشد که دید قوم نسبت به ما بد میشود. پدر بالای سرتان نیست و برادر بزرگتر هم ندارید. اما من محترمانه پاسخ میدادم که خودم یک انسان هستم وحق انتخاب دارم که در چه رشتهای تحصیل کنم. مادرم گفت پس تو را حمایت مالی نمیکنم خودت میدانی و مصارفت و دانشکده ژورنالیزم. گفتم اشکالی ندارد و تا پایان سال تحصیلیام خیاطی میکردم. از اینکه دانشگاه خصوصی بود، باید پول پرداخت میکردم وهزینههای تحصیلی بر دوش خودم بود.
همانطوری که سالهای دانشگاه در حال تمام شدن بود، به رویاهایم نزدیکتر میشدم. آرزویی که رسیدناش آسان نبود و من خودم را برای چالشهایی که منتظرم بودند، آماده میدیدم و بعضی وقتها با خودم میگفتم ای کاش، رسیدن به رویای خبرنگاری، همانقدر شیرین باشد که مسیرش برای من لذتآور و تکان دهنده است.
خاطره افزود: بعد از اینکه دانشگاهم تمام شد، در هر رسانهای که در شهر مزارشریف پیشنهاد کار میدادم مدت رضاکاری را 6 ماه تعیین میکردند و اگر این رضاکاری تا یکسال هم ادامه پیدا میکرد چیزی نمیگفتند؛ اما میدیدم که فقط کسانی که واسطه داشتند و یا اقارب شان بود در رسانه جذب میشدند. کار را ما انجام میدادیم؛ اما کسی دیگر جذب میشد درحالیکه فاقد تخصص رسانهای بود. متاسفانه بگویم یا خوشبختانه من هیچکدام این دوتا را نداشتم. فقط با انگیزه و علاقهام پیش میرفتم و با علاقه، پشتکار و تکرار توانستم تا اندازهای جایگاه خودم را در رسانه های مختلف پیدا کنم و چون به انتخاب و راه خودم باور داشتم، به دلهای مردم و خانوادهام جا پیدا کردم و دیگر کسی به من حرف درست نمیکرد. این چالشی بود که بانوان خبرنگاری مثل من در دوران جمهوریت با آن روبرو بودند؛ اما بنابر تحولاتی که اتفاق افتاد آنطور که باید موفق میشدم، نشدم.
دولت سقوط کرد و این ماجرا فقط سقوط یک منطقه جغرافیایی بهنام افغانستان نبود. بهر حال، سقوط آزادی و فروپاشی آیندهی جوانان این مملکت بود. جایی که رسانهها را سلیقهای کردند. واقعیتها در فضای رسانهها مخفی میماند و لبخندی را که باید بر لبان مردم جاری میشد، زیر ماسکها محو شد. واین چیزی شبیه یک تراژیدی خندهدار بود که نمیدانستم بخندم یا گریه کنم.
رسانههای بلخ نیز تحت تاثیر همین جریانات بود. بعضی رسانهها بدلیل نبود بودجه کافی و مشکلات اقتصادی بسته شدند و از فعالیت ماندند و کارمندان زیادی که بیشترشان بانوان بودند بیکار شدند.
با بغضی که در صدای خاطره پیدا بود اضافه کرد: تقریبا یکسال میشود که لذت حضور در رسانه را فراموش کردهام. چون حضور در آن فضا، با دستگاهها، با همکاران مثل این بود که خودم را جدای از آنها تصور نمیکردم و خیلی انس گرفته بودم. قسمی که استدیو خانه دوم من شده بود. هرچند که تاپایان سال 2024 با رسانه سلام وطندار بصورت غیر حضوری کارکردم؛ اما ممنوعیت کار و محدودیتها شامل حال من نیز شد وچندین ماه است که دیگر غیرحضوری هم اجازه فعالیت ندارم.
او افزود: سقوط افغانستان، سقوط آوازهایی بود که درحنجرههایشان خفه شد. و آغاز فشارهای روحی و روانی برای من و سایر دوستانام بود. گهگاهی افکار خودکشی به سرم میزند که سرمنشا اش افسردهگی وبیکاری است. چون من سرپرست خانواده هستم و امید خانواده به من است.
خاطره با لبخند پراز حسرت از خاطرههای دوران فعالیتاش چنین نقل میکند: وقتی به دوستانم میگویم که شیرینترین و خوشترین لحظههای عمرم کار در رسانه بود، دوستانم با تعجب میگویند که دیوانه شدی! پشت کدام شیرینی دق شدی! رضاکاریهایی که تا یکسال ادامه داشت و یا اینکه از ساعت 8 صبح تا 4 عصر برنامهها را پیش میبردی و اگر همکاری غیرحاضر بود تو بجایش ادامه میدادی، مگر اینها خوشایند است! اما من میخندم چون دلم برای تک تک آن لحظههای خوب تنگ است و قلبم بجز آه سرد حرفی برای زدن ندارد. با اشکی که از چشمانم بی اراده سرازیر میشوند، خاطرهای را با شما شریک میکنم که گاهی دلیل حال خوشام میشود. و فکر کردن به آن حالم را خوب میسازد.
زمانیکه ویروس کرونا شدت گرفته بود، رسالت جامعه رسانه از جمله خبرنگاران و گزارشگران نیز بیشتر شده بود تا مردم را از این ویروس بیشترآگاه کنند. کار همه روزه من تهیه گزارش و گوینده خبر بودم. و سوژه خبری هم ویروس کرونا بود. برای تهیه گزارش نزد وزیر صحت عامه افغانستان آقای فیروزالدین فیروز رفتم که در شهر مزار شریف حضور داشتند. از اینکه خیلی کلمه ویروس بر سر زبانها بود، بجای اینکه در گزارش فیروزالدین فیروز بنویسم، ویروس الدین ویروس نوشتم؛ اما زود متوجه شدیم و به نشر نرفت. تا مدتها در رسانه همکارانم من را ویروس الدین ویروس صدا میزدند و میخندیدند.
خاطره میگوید: وقتی شبها میخواهم بخوابم افکار آزاردهندهای به سراغم میآید. ازتلاشهای بی وقفهام در گذشته که در شرایط فعلی هیچ حاصلی از آن گرفته نمیتوانم و آیندهی نامعلومی که بجز سردردی و چشمدردی چیزی برایم باقی نگذاشته است. در این شرایط خواب تنها گزینهایست که موقتا آرامم میکند و آرزو میکنم که کاش، فردا با طلوع خورشید سرنوشتم تغییر کند و من با همین تن و روح خسته دوباره بایستم و ادامه دهم و طلوع خورشید و غروبش برای من فرق کند. صبح وقت به سوی کار بروم و غروب خسته و مانده به خانه برگردم. اما میبینم که اینطور نیست هنوزهم طلوع خورشید و غروبش یکسان است. تاریک و بی فروغ.







