نویسنده: خیالو
امیرجان صبوری نام بلند و پرآوازهای در موسیقیِ افغانستان است. کمتر فارسی زبانی مییابی که او را نشناسد، آبروی موسیقی معاصرِ افغانستان، هرات و مخصوصاً «ادرسکن» است. آدمهای زیادی دیدم که ادرسکن را بهخاطر آقای صبوری دوست دارند. صدای صبوری ذهنیّت آشنای عاشقانگی، هجرت و بیوطنی است. از این رو، توجه به هنر صبوری امری ضروری است و این مهم را باید شده بهخاطر معرفی بیشتر کار هنری باارزش انجام داد، مثل همین نوشتهی دلی.
آخرین قطعهی موسیقی آقای صبوری با نام «قیامت» همین چند روز پیش منتشر شد، در توضیحات (Description) داخل انستاگرام آمده که:
-امیر جان صبوری با آهنگ جدید خود «قیامت» برگشته است. آهنگی پر از احساس که قلبتان را لمس خواهد کرد-
به همین بسنده میکنم که متن از نگاه دستوری خیلی خوب است. اکثر هنرمندان موسیقی ما نه این که با آیین نگارش آشنا نیستند که مشکل املایی هم دارند. از آنجا که من همیشه توضیحات آهنگها را میخوانم (مخصوصاً با ترانهی گویشی)، حالم بد میشود که اهالی موسیقی افغانستان به این مهم توجه نمیکنند. یا نامِ ترانهسرا نیست، یا اشکال نوشتاری دارد و یا پر از نشانههای دستوریِ بیهوده است. خجالتآور این که گاهی حتی نام آهنگ مشکل املایی دارد.
محتوا:
آقای صبوری بعد از مدت طولانییی آهنگ جدید خوانده، به روایتی که آصف رحمانی پارسی بیان میکند، صبوری قصد داشته که هرگز نخواند. اما آقای پارسی در چند دوبیتی به صبوری خطاب میکند که در این زمانه آهنگ خواندن شما از ضروریات است، یک نمونه از چندین دوبیتی:
همیتو خون دل خوردُم، صبوری!
که دمی صد دَفَه مردم، صبوری!
ز درد خانمانسوزِ جدایی
بخون که دم پس آوردُم، صبوری!
و حالا «قیامت» پاسخِ آن دوبیتیهاست.
در تمام آهنگ صبوری از آشفتگیهای ذهنی خود و زمانهاش میگوید و به تعریفی مینالد. از همان ابتدا «اگر راستشه بپرسی، دلم نمیشه بخوانم»… و تا انتها همین است. این که ترانهسرا و آوازخوان چه میخواند، امری کاملاً شخصی است. هر آوازخوانی حق دارد که چه چیزهایی بخواند و چه چیزها نه، اما در این زمانه که تمام تریبیونهای مردم خاموش است، وحشت در میان مردم افتاده و سکوتی مطلق بیداد میکند، هیچ صدای رسایی وجود ندارد؛ خواسته یا ناخواسته این بار سنگین بر دوش هنرمند میافتد. در ممالک دیگر همه حرف میزنند، بلدند حقشان را بگیرند و اعتراض کنند و البته که در قبال این اعتراض هزینهی سنگینی بپردازند، در ممالک دیگر خیلی چیزها سر جای خود است، از سیاستمدار تا بازرگان و تاجر، از ادارات تا حکومت برحال، همه و همه. اما در افغانستان رسم بر این است که همه نشستهاند تا کسی حرفی بزند و اتفاقاً خود مردم او را ساکت کنند، طبیعی است، جا نیافتاده، آدمهایی که حرف بزنند، اندک، بیپناه و شکننده خواهند بود. از این رو هنرمند مجبور است که به اندازهی خود در خطر قدم بگذارد و از این دشواری سهمش را بردارد. هنرمند باید روشنگری کند، باید از زبان مردم حرف بزند و به زبان مردم حرف بیاندازد. هنرمند باید تعاریف روشنی از آزادی، امنیت، رفاه، عشق و لذت و… ارائه کند تا مردم برای مبارزه با تاریکی و جهالت کاری بکنند. صبوری یا هر هنرمند دیگر، حق دارد که مثل انسانهای دیگر دلزده، خسته، تهی از معنا، و درمانده باشد، اما از آنجا که قبلاً هم گفتم کس دیگری نیست، باید خود را مسئولتر و جدیتر بیان کند. تصور کنید آقای صبوری در ترانهاش از اهمیت آوازخواندن میگفت، میگفت زمانه با من اینقدر بد است اما من سازم را بر میدارم و علیه جهالت و در ستایش عشق و انساندوستی میخوانم، همین کار از من بر میآید. یقیناً از فردا در ذهن پنج، ده، بیست هنرمند دیگر هم این دغدغه بهوجود میآمد.
گویش
هر چند قبل از صبوری هم در هرات آوازخوانان با گویش هراتی با جدیت خوانده اند، ناوک و خالو دو چهرهی شناختهشده از میان هزاران اند، اما در موسیقی معاصر افغانستان این صبوری بود که تلاش کرد و این فرهنگ را ترویج داد. من عاشق گویشها یم، در گویشها عاشقانگیِ زندهتر و حقیقیتری وجود دارد، دقیقاً همان لحنی که هر روز انسانها و بهویژه دخترها و پسرها با هم آشتی یا قهر میکنند، صمیمی یا غیرصمیمی میشوند… از دید من هرگز عبارت یا جملهی «دوستت دارم» به اندازهی «تور خیلی مام» عاطفی و شیوا نیست، زبان معیار کم اتفاق میافتد که از تصنع عاری باشد. از همین رو برایم هر گویشی زیباست، هزارگی، کابلی، مزاری، خراسانی، بوشهری تاجیکستانی و هراتی هیچ تفاوتی ندارد. اما ترانهی قیامت:
«اگر راستِشه بپرسی، دِلِم نَمِشه بُخوانُم…» و الی آخر…
در گویش هراتی این جمله/دو مصراع ترانه، اینگونه بیان میشود:
«اگی راستیور بُپُرسی، دِلُم نَمِشه بُخُنُم»
میخواهم بگویم که اگرچه گویشی خواندن خوب است، اما با گویش سوچه خواندن از آن مهمتر است. میدانم که صبوری قسمت زیادی از عمرش را در کابل و دیگر شهرهای افغانستان زندگی کرده و این -در میان دیگران بودن- گویش روزمرهاش را هم تحت تأثیر خود قرار داده است و حالا وقتی صبوری ترانه مینویسد با همان گویش شخص خود اندیشه میکند و مینویسد. از دید من این امر حُسنی دارد و عیبی. حسناش این است که طبق گفتهی قبل، شخصِ صبوری در ترانهاش وجود دارد، با زبان و گویش و لحن روزمرهی خودش. عیبش این است که مخاطبانِ وسواس به گویش سوچه را قانع نمیکند، آن مخاطبان دوست دارند که گویش آوازخوان یا هراتی باشد یا کابلی یا مزاری، نه سالادی از همه. در آخر اما بگویم که چند روز است که از لحن صبوری در ادای «نَمِشه» سیر نمیشوم، چقدر زیباست! بارها به خاطر لذتِ همین واژه، آهنگ را میشنوم.
دست آقای صبوری را به گرمی میفشارم و درخواست میکنم باز هم بخواند. به آرزوی آزادی و شادی!







