گناه خراسانی
غزاله علیزاده میگفت: «کاش روزی روزگار دختران سیاه نشود!» حالا انیسه میگوید روزگارش سیاه شده و گلیم غم در خانهاش و گلیم فقر در کاشانهاش فرش شده است.
انیسه(مستعار) صنف دوازدهم مکتب بود که طالبان حاکم افغانستان شدند و سربازان این گروه در هرکوچه و پس کوچه به امر و نهی مردم و ترغیب به حجاب پرداختند. او در ورسج، شهرستان تخار، زندگی میکرد؛ مکانی که در آن مکاتب کم بود و اشتیاق به درس بیش. انیسه اول نمرهی صنفش بود، دوست داشت نویسنده شود؛ راوی شود، راوی نسل دختران و از زنان مانده در بند خشونت دودمانی و روستایی بنویسد و فریاد آنان را به مردم و جهان برساند.
اما با آمدن طالبان نه تنها زنان دیگر، انیسه نیز با انواع خشونت مواجه شد: با سخنان رکیک سربازان و حامیان طالبان، با ممانعت آنها و با حرفهای زشت مردان که عبا و قبای سنتی در تن داشتند و با آمدن طالبان انگار مردان دیگر شده بودند که فریاد پادشاهی از گلویشان بلند میشد.
انیسه حالا که آنلاین زبان انگلیسی فرا میگیرد و خیاطی بلد میشود، چهارسال زندگی خود را «عصر سیاهی زندگی» خود تعریف میکند. میگوید اگر طالبان نمیآمدند و آرزوهایش را به یغما نمیبردند، حالا نویسنده بود و صدای زنان بود.
او خاطرههای از زندگی دارد. خاطرههای سیاه، مثل تفکر طالبان و طالبانی.
انیسه در مورد چهار سال پسین زندگی خود میگوید: «روزهای اول سقوط، ما در صنف چهل نفر بودیم، ۱٠ دختر و ۳٠ پسر، و من اول نمرهی صنف بودم که همیشه دوست داشتم نویسنده شوم. دختران زیادی بودند دوست داشتند نویسنده شوند. یک روز استاد مضمون دری که تازه به واسطهی طالبان سرمعلم گماشته شده بود، گفت: آرزویت چیست؟ گفتم: میخواهم بنویسم؛ میخواهم فریاد شوم، فریاد زنان و این زنان روزگار سیاه و مانده در بند سنت و مردان که حتا حق انتخاب شریک زندگی خود را ندارند. استادم غضب شد، دشنامم داد و گفت: زن را چه مانده به سیاست! گفتم: استاد نوشتن سیاست است؟ جوابی نداشت، سرش را بسوی کتاب دستش فروبرد، تنها گفت: کار دختران اطاعت است، نه سرکشی… دختریکه سرکشی کند شش روپیه نمیارزد! شش روپیه! من هیچگاه توقع سخن بد را از استادم نداشتم، اما او انگار چهرهی دیگر طالبان بود. امیدوار بودم همه چه خوب میشود اما با گذشت چند ماه وضع خوب نشد؛ بدشد، سیاه شد، آرزوهایم به خاک یکسان شد، در راهم خار سبز شد و گلیم ماتم بردرم فرش شد. میخواستم نویسنده شوم، کتابهای فروغ فرخزاد و غزاله علیزاده را تازه از کابل خواسته بودم که هنوز در دوکان در تالقان مانده. بله، چهارسال شد در تالقان مانده. طالبان مکاتب را بستند. تحصیل را بردختران حرام کردند، به سوی آرزوهای ما دختران سنگ سیاه شلیک کردند. ما سوختیم.
آرزو داشتم فریاد شوم و صدای زنان شوم، اما خود در باتلاق خشونت گیر کردم. خود نیاز به دادرس پیدا کردم. همانطور طالبان باآمدن شان آرزوهای مرا بردند، انگیزه و انرژیام را نیز بردند. سال اول تسلط طالبان برکشور، امیدوار بودم همه چه دوباره خوب میشود، دوباره مکتب میروم، بدون اینکه بترسم و از اذیت طالبان هراس داشته باشم، اما هیچی تغییر نکرد؛ سیاهی چارسو جامه پهن کرد. از مکتب ماندم، چهار سال شد هنوز صنف دوازده هستم. سال دوم تسلط طالبان پدرم وادار کرد تا ازدواج کنم، پسر عمویم خواستگارم بود که هیچ دوستش نداشتم؛ حتا از قیافه و شخصیتش نفرت داشتم. چه میشود کرد؟ بدون اینکه اعلان رضایت کنم، نامزد شدم. وقتی اعتراض کردم، فریاد کشیدم و دادزدم، کاکایم خبر شد و به خانه آمد. من به اعتراضم ادامه دادم، اما او گفت: یا سکوت کن یا طالبان را خبر میکنم با زور سوته ساکتت کنند. به اعتراض ادامه دادم، روز بعد ماموران امر به معروف طالبان را آورد. چارهای نداشتم. گفتند: پدرت صلاحیتت را دارد، او راضی به این نامزدی است، تو کی هستی اعتراض میکنی؟ حیران شدم چه بگویم. مادرم هراس داشت طالبان مرا نبرند، میگفت این گروه دنبال بهانه اند تا دختران را به اعضای اصلی خود نکاح کنند. مجبور شدم سکوت کنم. نامزدم تازه عضو طالبان شده بود، هنوز یک هفته از نامزدی ام نگذشت، محدودم کرد. دیگر حتا اجازه نداد نزد زن همسایه که معلم بود بروم درس بخوانم. وادارم کرد از خانه بیرون نشوم. دنیارا رویم بست، مرا در خانه تنها انداخت و کارم دیکپختن، شستن و نشستن شد. وقتی عروسی کردم دیگر اجازه نداشتم از خانه بیرون شوم و گفت کار زنان در خانه نشستن، پختن و رسیدن به امورات خانه است. شش ماه پیش وظیفه شوهرم به کابل تبدیل شد، مرا باخود آورد و در خانه نگذاشت جایی بروم؛ تنها وقتهای خانه نباشد به دشواری میتوانم تا دوکانهای نزدیک خانه بروم و مایحتاج خود را تهیه کنم.»
انیسه که در شش ماه پسین به درس آنلاین آغاز کرده، زندگی و ادامهی درس را دشوار میبیند. او میگوید: « شش ماه شده آنلاین درس میخوانم؛ خیاطی و زبان انگلیسی. شوهرم مخالف تعلیم دختران است؛ حتا مخالف این است من مدرسه بروم اما من برای آینده باید کاری کنم. باور دارم روزی نجات پیدا میکنم. این دو رشته را آنلاین پیش میبرم، تنها یک تلفن دارم که آن هم به چقدر سختی برایم اجازه داده شد، در آن کتابهای خود را ذخیره کردهام. برخی کتابهای خود را در الماری مخصوص خود پنهان میکنم، روزها که شوهرم به وظیفه میرود، میخوانم.»
انیسه باور دارد دوباره نجات پیدا میکند و دوباره میتواند فریاد زنان شود. اگرچه هنوز در حالت خفقان بسر میبرد اما به پیروزی امیدوار است. سعی میکند زبان آگاهی شود حتا شوهرش را آگاه بسازد.
او میگوید: «من کوشش میکنم کم کم شوهرم را آگاه بسازم؛ برای تغییر او امیدوار هستم، او قبلا طالب نبود، شاگرد مدرسه بود و با آمدن طالبان عضو این گروه شد. برای همین فکر میکنم ممکن است تغییر بخورد.»
انیسه نمونهای از زنان افغانستان است که در آتش جهالت و فکر طالبانی سوختند. او و دختران دیگر پس از اینکه طالبان افغانستان را تصرف کردند از درس و تعلیم ماندند، محکوم به زندگی سیاه شدند و انیسه محکوم به ازدواج اجباری شد. حالا او پنهانی درس میخواند و امیدوار است بتواند به آرزوهای خود برسد.
چهار سال پیش طالبان برافغانستان حاکم شدند، مدتی پس مکاتب از شش به بالا و دانشگاه را بروی دختران بستند. این اقدام طالبان واکنش مردم افغانستان، زنان و جهان را در پی داشت، اما طالبان هیچگاه به واکنشها و خواستها توجه نکردند و باب تعلیم برای دختران مسدود ماند. زنان دوام این وضع را سرکوب خود میدانند و میگویند اگر باب درس و تعلیم بروی دختران باز نشود، آیندهی سیاهی در انتظار افغانستان است.







