زینب، دختر ۱۹سالهای از ولایت بامیان، سه سال پیش درست زمانیکه طالبان همهی مراکز آموزشی، مکاتب، دانشگاهها و حتی مساجد را بر روی دختران بستند، به کابل آمد تا حداقل زبان انگلیسی را که تازه شروع کرده بود، به پایان برساند.
او با خانوادهٔ مامایش زندگی میکرد و تمام وقت خود را صرف یادگیری این زبان نمود. زینب با اشتیاق فراوان درس میخواند، همیشه شاگرد ممتاز صنف بود و نه تنها بهخاطر لیاقت علمیاش، بلکه بهخاطر اخلاق نیک، نوعدوستی و روشناندیشیاش مورد احترام دیگران قرار داشت.
او برخلاف سن کمش، بسیار بالغ، هدفمند و با انگیزه بود؛ طوریکه کسی باور نمیکرد این دختر نوجوان چنین درک عمیق و رفتاری بزرگمنشانه داشته باشد.
زینب زبان انگلیسی را با درجهٔ عالی در یکی از مراکز آموزشی کابل به پایان رساند و پس از حدود دو سال دوری، به بامیان بازگشت تا خانوادهاش را با دیپلوم زبان خوشحال کند. مادرش برایش جشن کوچکی گرفت و با افتخار از موفقیت دخترش تقدیر کرد.
پدر و برادر زینب در ایران مهاجر بودند و با کارگری مخارج خانواده را تأمین میکردند، اما آنها توان پرداخت هزینههای اضافی مانند پوشاک، خوراک و فیس کورس تافل را نداشتند. با اینحال، زینب هرگز آنان را تحت فشار قرار نداد.
او تصمیم گرفت خود دست به کار شود. با مهارتی که در خامکدوزی داشت، شروع به کار دستی کرد تا هزینههای خود را تأمین کند. در بامیان، زینب به دختران هممحلیاش نیز آموزش میداد و سعی میکرد علم و آگاهی را با دیگران شریک سازد.
او یک سیوی کاری آماده کرد و آن را به چندین مرکز آموزشی فرستاد تا شاید بهعنوان معلم استخدام شود، اما بهدلیل نداشتن سابقهٔ حرفهای، هیچیک از آنها او را نپذیرفتند. با اینحال، زینب ناامید نشد و به تلاش خود ادامه داد.
روزی یکی از مراکز آموزشی در واتساپ برایش پیام فرستاد و او را به مصاحبهٔ کاری دعوت کرد. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید؛ اولین فرصت کاری، اولین گام واقعی در مسیر رؤیاهایش!
اما آن روزها، همزمان شده بود با موج گستردهٔ بازداشت زنان توسط طالبان؛ از کوچهها، شفاخانهها، فروشگاهها و حتی مراکز آموزشی. زینب بهتزده به صفحه گوشی خیره ماند. دستانش دیگر حرکت نمیکرد…
با خود اندیشید:
«این اولین مصاحبهٔ کاریام است… چقدر منتظرش بودم، اما چگونه از خانه بیرون شوم؟ اگر من را ببرند چی؟ دیگر آبرویی برای پدر و برادرم نمیماند. مردم خواهند گفت: دختر حسن را طالبان بردند… برایم مرگ، شرف دارد به چنین ناپدید شدنی.»
آن روزها تنها یک کشور، حکومت طالبان را به رسمیت شناخته بود. زینب با وحشت با خود فکر میکرد:
«اگر تمام دنیا این گروه وحشی را به رسمیت بشناسد، چه خواهد شد؟ دیگر حتی نفسکشیدن هم برای زنان ممکن نخواهد بود… همهٔ ما زندهبهگور خواهیم شد.»
اما باز، از گوشهای از دلش، جرقهای از امید شعله کشید. به مادرش زنگ زد. از احوال پدرکلان، مادرکلان و خواهرانش پرسید. مادر با نگرانی گفت:
«دخترم، شنیدهام کابل وحشتناک شده. زنان و دختران را میگیرند. قسم به جانم، از خانه بیرون نشو!»
زینب گفت:
«مادر جان، نگران نباش. یک هفته است از خانه بیرون نرفتهام. خبرهای بد پشت هم میرسند. تو فقط برایم دعا کن… برای من و همهٔ دختران.»
مادر گفت:
«خداوند عزت و آبروی همهٔ زنان و دختران را حفظ کند، دخترم.»
زینب گوشی را بدون اینکه چیزی دربارهٔ فرصت شغلیاش بگوید، قطع کرد. به گوشهای از اتاق رفت… و گریه کرد. آیا غیر از گریه، راهی باقی مانده بود؟
در کشوری که زنبودن، گناه نابخشودنیست، چه کسی صدای زینبها را خواهد شنید؟
مردم افغانستان، زن و مرد، انگار در انتظار معجزهاند… یا شاید، همه در خوابی تلخ و بیپایان گرفتارند.
و اینگونه، زینب نخستین فرصت شغلیاش را از دست داد و در بهت آیندهای تاریک و نامعلوم فرو رفت.







