نویسنده: فرهاد کوهستانی
1: «این روزها کاملن افسرده استم.» این جملهی کوتاهیست که در پاسخ نخستین پرسشم که گفتم «در چه حالی؟»، شنیدم. او در یک مرکز درمانی در شمال افغانستان کار میکند. دورهی آموزشهای پزشکی را پنج سال پیش به پایان رسانده و از آن مدت، سرگرم کار به عنوان پزشک است. وقتی دلیل افسردگیاش را میپرسم، میگوید که در محیط کار آمرش که یک مرد است، سختگیریهای بیخودی را در برابر او اعمال میکند، پیوسته در کارش سرک میکشد و به اشتباههای نکردهاش و خلاف اصول کاری به او گیر میدهد. این مزاحمتهای گاه بیگاه آمرش، او را به تنگ آورده؛ گاهی به پوشش گیر میدهد و گاهی به حرفزدنش با پرسنل مرد مرکز درمانی.
یک روز، هنگامی که بیمار عاجلی به مرکز درمانی میآید و نیاز به درمان اضطراری دارد، فرخنده –نام مستعار- آزمایشهای عاجل را انجام میدهد و داروهای ضروری را تجویز میکند. پس از این رویداد، آمر فرخنده او را زیر بازپرس قرار میدهد که چرا آزمایشهای یک بیمار مرد را انجام داده و وارد بخش مردان مرکز درمانی شده است. این در حالی است که هنگام مراجعهی بیمار، پزشک مردی در مرکز درمانی نبوده و فرخند تنها پزشک حاضر بوده است. میگوید که این گیردادنها ماهها ادامه یافت بیآن که دلیلش را بفهمد. با ناراحتی از برخورد تبعیضآمیز آمرش ادامه میدهد: «او در حالی مرا به دلیل رفتن به بخش مردان بازپرس میکند که خودش همیشه به بخش زنان میآید.» از فرخنده میپرسم که آیا این موضوع را با رییس مرکز درمانی یا ریاست صحت عامهی همان ولایت شریک کرده، میگوید که آمرش با مسئولان محلی و طالبان رابطهی خوبی دارد و شکایتهایش راه به جایی نمیبرد، جز این که فضای کاری بیشتر از این برایش تنگ شود. از فرخنده میپرسم که چرا به کار در چنین محیطی ادامه میدهد، با ناخوشی میگوید که ناچار است برای تأمین نیازها خود و خانوادهاش، این آزارها را تحمل کند؛ زیرا او تنها فرد خانواده است که کار و درآمد ثابت دارد.
نزدیک به دوماه بعد، وقتی دوباره از احوال فرخنده جویا شدم، گفت که حال خوبی ندارد و در یک مرکز درمانی تازه در ولایت دیگری کار میکند. از او پرسیدم که چه گونه شد که به این ولایت آمده است، گفت که با آمرش در مرکز درمانی قبلی، درگیر شده و دعوای شان نزدیک بوده به برخورد فیزیکی بکشد. یکی از روزها هنگام مداخلهی آمر فرخنده به کارهایش، حوصلهی او سر میرود و دعوای زبانی میان آنها بلند میشود، آمر فرخنده میخواهد که او را با مشت بزند، اما دیگر همکاران شان که در محل بوده مانع آن میشوند. در نتیجهی این دعوا، مسئولان بلندپایه مداخله میکنند و برای آرامکردن وضعیت، فرخنده را به یک مرکز درمانی در ولایت دیگری منتقل میکنند. فرخنده هم انتخاب دیگری پیش رویش نمیبیند؛ زیرا نهادی برای پشتیبانی از حقوق او وجود ندارد و به دلیل نیازی که به درآمد کارش دارد، انتقالی به ولایت دیگر را میپذیرد.
2: با گذشت هر روز، ناراحتی خوابیده در حرفهایش بیشتر میشود و گاه این ناراحتی به شکل گریههایی در تنهاییاش بیرون داده میشود. قبلاً دختر شادی بود و خنده از لبهایش جدا نمیشد؛ اما حالا چیزی از آن دختر پیشین نمانده، جز شباهتی در چهره؛ اما چروکها و عصبانیت روی پوستش، رفته رفته این شباهت را نیز کمرنگ کرده است.
زهرا –نام مستعار- خبرنگار در یکی از رسانههای محلی در افغانستان است که بعد از فروپاشی جمهوری نیز به کارش ادامه داده است. او، توانسته در این سالها با کلنجاررفتن با سختیها و محدودیتهای روزافزون محیطهای کاری، سختترین مقاومت زندگیاش را انجام بدهد؛ مقاومتی که از سر شوق نیست و بیشتر از این که ناشی از احساس مسئولیت یا رسالت انسانی به عنوان خبرنگار باشد، ناشی از یک حقیقت رنجآور و آزاردهنده است؛ نیاز به درآمد. میگوید که پس از بازگشت طالبان، پدرش بیکار شده و سالهای اخیر را در خانه مانده است و او، تنها نانآور خانواده است. زهرا در محیط کار ناچار است، حجاب اجباری که از سوی دفترش به او تحمیل شده را بپذیرد و در پوشش اطلاعات نیز آزادیاش از او سلب شده و باید مطابق میل طالبان و رسانهای که در آن کار میکند، رویدادها را پوشش بدهد.
زهرا میگوید که محدودیتها در اطلاعرسانی در کنار برخوردهای غیرحرفهای دفتر کاری و کاهش امتیازش، سبب شده که او احساس رضایت از کارش را از دست داده و دچار افسردگی شغلی شود. میگوید که بودن در محیط کارش را دوست ندارد و از برخوردهای سودار مسئولانش به ستوه آمده و فشار ناشی از محدودیتهای طالبان که با گذشت هر روز مثل قارچی در برابرش میروید، تحمل این وضعیت را برای او بیشتر از پیش دشوار کرده است. وقتی از او میپرسم که آیا سراغ کار در نهاد دیگری بوده است، میگوید که حالا به سختی میشود کاری پیدا کرد و اگر از یک کار استعفا داد، ممکن تا سالها بیکار ماند؛ زیرا استخدامها حتا در رسانهها بیشتر از این که بر اساس استعداد و تجربهی کاری باشد، متأثر از شناخت و روابط است. او که اکنون بیشتر یک دختر گوشهگیر است و رابطهی خوب و شناخت نزدیکی با مسئولان رسانهای در افغانستان ندارد، میترسد که با ترک کار فعلیاش برای مدت زیادی بیکار بماند؛ وضعیتی که به دلیل نیاز خانواده به درآمدش را نمیتواند بپذیرد. زهرا حالا نه میتواند خطر بیکاری را به جان بخرد و نه از کار در رسانهی فعلیاش راضی است و مانند سنگی میان این دو وضعیت خرد میشود. میگوید که به دلیل نیاز خانواده به درآمدش، خیلی پیش میآید که از تنخواه خود چیزی برای خودش بر نمیدارد و روزهای زیادی را بیپولی سر میکند.
با بازگشت طالبان به قدرت، بیکاری بیشتر از گذشته گسترش یافته و در نتیجهی ازبینرفتن فرصتهای کاری در بخشهای مختلف جامعه، شهروندان زیادی به شمول مردان و زنان از محیط کار به خانه تبعید شدهاند. در این مدت، آنهایی که توانستهاند در جایی برای خود شان کاری پیدا کنند، به دلیل ناامنی شغلی با همهی توان میکوشند در آن کار باقی بمانند. در این میان، زنان زیادی قربانی وضعیت شده و ناچارند برای تأمین نیازهای خانواده، محدودیتهای طالبان، فشارهای محیط کار و نداشتن احساس امنیت را تاب بیاورند، تا آخر هر ماه چند هزار افغانی برای بخورونمیر خانواده با خود به خانه ببرند.







