نویسنده: فرهاد کوهستانی
بخش دوم و پایانی
تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیمی که در برابر فعالیت خبرنگاری زنان توسط طالبان شکل گرفته/میگیرد، روی کار فرحناز نیز سایه انداخته و در موردهایی او را با مشکل جدی روبهرو کرده است. میگوید که در چند مورد هنگام تهیهی گزارش از سطح شهر، به گونهی مستقیم از سوی نیروهای استخبارات طالبان تهدید و به گسترش فساد متهم شده است. «هنگامی که در سطح شهر بودم یا با مردم صحبت میکردم، کارکنان استخبارات میگفتند که شما دنبال شر و فساد میگردید؛ یا خبرنگاری چی است که شما انجام میدهید. چندین مورد برایم پیش آمده گوشیام را گرفتند، بازرسی کردند، عکسها و صداها را حذف کردند.»
فرحناز میگوید که تهدیدهای مستقیم طالبان از یک سو و اجبار به سانسور در جریان تهیهی خبر و گزارش در سوی دیگر، لذت کار خبرنگاری را از او گرفته است. «سانسور بیشتر از سوی طالبان ایجاد شده و مدیران ما نیز آن را اعمال میکنند و ما ناچار به رعایت آن شدهایم.» فرحناز میگوید که سانسور تنها به پوششدادن رویدادهای خبری محدود نشده، بلکه در واژههایی که به کار میبرد نیز سرایت کرده است. میگوید که حتا ناچار است نام طالبان را در خبرهایی که تهیه میکند «امارت اسلامی» بنویسد.
در کنار محدودیتهای عمومی که توسط طالبان بر فعالیتهای خبرنگاری تحمیل شده و از سوی مدیران رسانهها بر خبرنگاران تطبیق میشود، فرحناز چه در جریان گزارشگری و چه حالا به عنوان ویراستار و تولیدکنندهی خبر، به دلیل ترس از پیامدهایی که میتواند متوجه او شود، همواره تلاش کرده که خود نیز از پوششدادن موضوعاتی که امکان مداخلهی احتمالی طالبان را میتواند فراهم کند، خودداری کند. میگوید که این وضعیت سبب شده که در کارش دچار تکرار و کسالت شود.
استرس و داشتن حس ترس و اضطراب همیشگی در جریان فعالیت خبرنگاری، فرحناز را زیر باری از فشار ذهنی و روانی قرار داده که شادی را در او کشته و حس میکند که زیر کوهی از سنگینی له میشود. وضعیت مالی ضعیف، به فشار دیگری روی این فشارها بدل شده و پیشبرد زندگی روزمره را برای او مشکل و دستش را از تأمین همین نیازهای اساسیاش کوتاهتر کرده است. فرحناز در حالی که به سختی میکوشد با درآمد اندک کارش خود را سازگار کند، میگوید که نداشتن احساس امنیت شغلی و پراکندگی ذهنی ناشی از آن، این امکان را نیز برای او دشوار کرده است. «به عنوان خبرنگار زنان، هیچ گاه احساس امنیت شغلی ندارم و به عنوان خبرنگار زن، هر روز فکر میکنم که امروز روز آخر کاریام خواهد بود.» این بیاطمینانی سبب شده که فرحناز اشتیاق کار خبرنگاری را از دست داده و تنها برای این که سرش به چیزی گرم باشد، به کارش ادامه میدهد. «دیگه مثل سابق از انجام کارم لذت نمیبرم و کارم را دوست ندارم. فقط به این خاطر که کاری برای انجامدادن داشته باشم و درآمدی هم داشته باشم، این کار را انجام میدهم.»
افتادن تمرکز از حوزهی زنان در رسانهها و رنجی که آنها روزانه تحمل میکنند، سبب شده که دلزدگی فرحناز از کار رسانهای با گذشت هر روز بیشتر شود. میگوید که در مقایسه با گذشته به مسئلهی زنان در رسانهها پرداخته نمیشود و «به صدای زنان کمتر توجه میشود و هم زنان کمتر در رسانه حضور دارند. هم رسانهها به وضعیت زنان توجه نمیکنند و هم نمیتوانند از ترس دولت.» به گفتهی فرحناز، اکنون رسانهای که او در آن کار میکند و دیگر رسانههای فعال در افغانستان، در مقایسه با گذشته کمتر به موضوع زنان میپردازند و اگر هم بپردازند «خیلی سانسورشده» است.
کنترل محتوایی و محدودیت در پرداختن به رویدادها به ویژه رویدادها و فرایندهای مرتبط به زنان که از سوی طالبان اعمال میشود و فضای دفتر کاری، هر کدام به سهم خودش سبب شده که فرحناز برای دوام کار خبرنگاری در تنگنا قرار بگیرد. میگوید که تفکیک جنسیتی در محیط کاری به شکل جبری اعمال شده است. به گفتهی فرحناز، در سالهای اخیر اعتماد به خبرنگاران زن نیز کاهش یافته و سرکوب آنها بیشتر شده است؛ چیزی که به باور او کار خبرنگاری را برای زنان دشوارتر کرده است.
محدودیتها و ممنوعیتهایی که مثل دیواری بلند سر راه خبرنگاری آزادنهی فرحناز در افغانستان قد کشیده، باعث شده که او همهروزه از مسیر خانه تا دفتر کاریاش درگیر احساس اجبار باشد؛ اجبار به تأمین لقمهنانی برای خود و خانواده و اجبارِ فرار از بیکاری و ماندن در گوشهی اتاق که در حقیقت خواست طالبان است و به نحوی پاسخدادن به آن.
فرحناز میگوید که به ادامهی کار خبرنگاری امیدوار نیست و آیندهای را در آن برای خودش تصور نمیکند. میگوید که اگر امکانش فراهم شود، هر لحظه میخواهد خبرنگاری و افغانستان را ترک کرده و به کشور امنی برود؛ فکری که هرازگاهی ذهنش را درگیر میکند؛ اما با حسی آمیخته با درماندگی، میگوید که مسیر رفتن به کشوری دیگر نیز پیش چشمش تار مینماید.
فرحناز، با آرزوی رفتن به سرزمینی که در آن بتواند برابری نسبی را تجربه کند و نداشتن امید زیادی برای رسیدن به آن، هر روز ناچار است از خواب بلند شود و با یک واقعیت مجسم و درشت، یعنی زندگی در افغانستان و لهشدن زیر باری از محدودیتها و تبعیض برای یک روز دیگر کمر مبارزهی نابرابر با زندگی را ببندد و شب دوباره با خستگی مفرط یا به گفتهی خودش «کوفتگی» به خانه بازگردد؛ چرخهای که روشن نیست تا چه زمانی برای او تکرار میشود.







