نویسنده: مهدا نور
چهارشنبهی اول سال است، اما حال دلم خوب نیست. از شروع سال آموزشی چند روزی گذشته، چه روزهای تلخ و سنگینی، هنوز اشک چشمان دخترم خشک نشده؛ پر و بالش شکسته، در خانه قید شده، نه مکتبی و نه هم پارک و تفریحی.
به پشت بام میروم، هوا معتدل است و خوشآیند؛ او را صدا میزنم، بالا میآید، میخواهم کمی حال دل مان بهتر شود. روی چپرکت فلزی مینشینیم؛ روبهروی خورشید طلایی که گهگاهی از زیر ابرهای «غندهغنده»ی سیاهرنگ نمایان میشود؛ ابرهای متحرک آبدار که این سو و آن سو میروند. کمی از کتاب داستانش میخواند، چند قطرهی درشت باران روی برگهای کتاب میچکد؛ از دانههای جانبخش باران خوشش میآید، گلدان و ظرف سبزهاش را وسط بام میگذارد و بر دور شان میچرخد، میرقصد، ریسمانی را بر میدارد و شادیکنان به بازی مشغول میشود.
کمی دورتر سمت کوههای شمال هرات، هوا دود کرده، رعدوبرق شروع میشود و صدای غرش پایهها به گوش میرسد. اندکی بعد باران میایستد، ابرها پراکنده میشوند و آسمان آبی. در دامنهی کوه رنگینکمانی زیبا پدیدار میشود و از سوی غرب، غروب آفتاب زیبایی بینظیری را بر دامن آسمان مینشاند. این زیباییها به شادی دخترم میافزاید. از خانه، لوازم نقاشیاش را میآورد، محو تماشای این صحنههای قشنگ شده، با آبرنگ نقاشی جذابی میکشد.
هوا کمکم تاریک میشود؛ به خانه میآییم، چون یک ساعت تا شروع صنوف مکتب آنلاینش مانده. میگوید، مادرجان! ای کاش حق مکتبرفتن را از ما نمیگرفتند؛ میگویم ای کاش، به صورتش نگاه میکنم، همه خوشیهای چند لحظهی پیش در چهرهاش محو شده است. میگویم فرقی ندارد چه آنلاین چه حضوری. نگاهی میاندازد به من، اشک در چشمانش حلقه میزند. با بغض گرهخورده در گلو میگوید: دیروز که با صنفیام رفته بودم مکتب، شاگردان و معلمها به صنفها رفتند، هیچ دری به روی ما باز نماند، مامای مکتب ما را از دهلیز بیرون کرد، رفتیم در طبق همکف؛ راه رفتیم و در و دیوارها را نگاه کردیم، یادی کردیم از برنامههای صبحگاهی، ساعتهای سپورت و بازیها و مسابقات پرهیجان و خوشیهایی که داشتیم؛ چه روزهای خوب و بهیادماندنی بود، اما چه اندازه زود گذشت. هنوز تازه مزهی مکتب را چشیده بودیم که ما را از رفتن به آن محروم کردند.
میگوید: ما هرگز طالبان جاهل را نمیبخشیم. میگویم: انشاالله روزهای خوش گذشته خواهد آمد، حالا باید تلاش کنی، انگلیسی بخوانی و حرفهای یاد بگیری و درسهای مکتب آنلاین را به خوبی به پیش ببری. میگوید: هیچ چیز جای درس حضوری را نمیگیرد. ای کاش به زودی طالبان نابود شوند تا ما بتوانیم به مکتب و به پارک برویم و مانند دیگر دختران جهان طعم زندگی آزاد را بچشیم. میگویم: ای کاش چنین شود.







