نویسنده: فرهاد کوهستانی
در نزدیک به پنج سال گذشته دختران و زنان به شکل تدریجی از بیشتر بخشهای زندگی عمومی حذف شدهاند؛ این بخشها شامل محیطهای آموزشی، کاری -چه در ادارههای حکومتی و چه غیرحکومتی- فعالیتهای اجتماعی، محیطهای ورزشی، فرهنگی و سیاسی میشود. این حذفشدن پیامدهای چندلایهای دارد که به شکل مستقیم و غیرمستقیم روی زندگی دختران و زنان سایه انداخته و اثرهای درلحظه و درازمدت آن در حال گسترش و تعمیق استند.
بازداشتن دختران از آموزش بالاتر از صنف ششم و به دنبال آن منع تحصیل دختران در دانشگاه و سپس منع تحصیل دختران در انستیتیوتهای پزشکی مانند پرستاری و قابلگی، سبب شده که دیگر دختران امید بازگشتن به این محیطها را از دست داده و به این باور برسند که دیگر نمیتوانند بیشتر از صنف ششم آموزش ببینند. دوام این وضعیت، هم اثرگذاری درلحظه و هم اثرگذاری یا پیامد درازمدتی روی زندگی دختران و زنان دارد؛ اثرگذاری درلحظهی آن میتواند شامل بازماندن دختران از آموزش، شکوفایی و یادگیری رشتههای مشخصی دانش باشد؛ اما پیامد درازمدت آن، خیلی عمیقتر و نگرانکنندهتر است؛ زیرا این وضعیت در کنار دگرگونکردن زندگی روزمرهی دختران، مثل زالویی وارد ذهن شان شده و رؤیاهای شان را میمکد.
زمانی که دختران نمیتوانند به آموزش بالاتر از صنف ششم دسترسی داشته باشند و به این نتیجه برسند که دستیافتن به آن ناممکن است، رؤیاهای شان نیز دگرگون میشود. دختری که میداند نمیتواند وارد دانشگاه شود، دیگر رؤیای پزشکشدن، مهندسشدن، دادستانشدن و روانشناسشدن یا زبانشناسشدن را نمیتواند در سر بپروراند.
زمانی که صدای زنان محدود و ممنوع میشود، دیگر دختران نمیتوانند به سادگی رؤیای آوازخوانشدن را داشته باشند و زمانی که موسیقی ممنوع میشود، زنان رؤیایی موسیقیسازشدن یا ایجاد سمفونیهای شاهکار را نیز نمیتوانند با خود داشته باشند. وقتی حضور زن در پردهی تصویر ممنوع میشود، دختران دیگر نمیتوانند، رؤیای هنرپیشهشدن و اجرا در سینما را در سر بپرورانند و با آن در دل خود قند آب کنند.
وقتی حضور زن در ساختارهای سیاسی و در سطح تصمیمگیری ممنوع میشود، دیگر هیچ دختری رؤیای وزیرشدن، شهردارشدن، والی یا ولسوالشدن را در سر نمیپروراند؛ زیرا میداند که این برایش دستیافتنی نیست. همین گونه، وقتی ورزش دختران و زنان ممنوع میشود و دسترسی به فرصتهای ورزشی قطع میشود، دیگر چه گونه دختران میتوانند رؤیای بدلشدن به یک ورزشکار موفق را در سر بپرورانند؛ زیرا هیچ دوشکی برای تمرینکردن برای آنها وجود ندارد که بتواند زمینهی بازکردن رد پای آنها را به رنگ جهانی هموار کند.
در نزدیک به پنج سال گذشته، زنان از بیشتر بخشهای زندگی عمومی و ساختارهای کلان اجتماعی و اقتصادی و ساختارهای فرهنگی حذف شدهاند؛ این وضعیت در کنار اعمال فشار مستقیم و فوری روی دختران و زنان، به آهستگی رؤیاهای دختران را نیز به قتل میرساند و دیگر اجازه نمیدهد که حتا دختران رؤیاهایی را داشته باشند که در صورت آزادی و داشتن فرصتهای برابر میتوانستند داشته باشند. گرفتن رؤیاهای دختران، در حقیقت گرفتن رؤیاهای یک نسل است و این حذف سبب میشود که زنان آینده در افغانستان، زنانی شکستخورده با احساس سرخوردگی مفرط باشند؛ زنانی که دیگر ردی از نشاط در زندگی شان دیده نمیشود و ذهن شان خستهتر از کارگری که یک لاری سمنت را خالی کرده است، دوست دارد زود به زود شب بشود و بخوابد. این زنان، دیگر زنانی نیستند که بتوانند نسلی از دختران و پسران شاد و انسانیاندیش را پرورش بدهند. این زنان بر اساس میل ساختار مردسالار کنونی، به زنان فرمانبردار و ماشینی بدل خواهند شد؛ دستکم ناچار خواهند شد که بدون خواست درونی این نقش را تمثیل کنند و به آن تن بدهند.
حذف زنان از زندگی عمومی هم به شکل مستقیم باعث دگرگونی و گاه مرگ رؤیاهای دختران میشود و در سوی دیگر، الگوهای زنانه را نیز از دختران میگیرد و نبود این الگوها، سبب میشود که دختران عامل ترغیبکنندهای برای بافتن رؤیا کم داشته باشند. وقتی دیگر سیما سمری در فضاهای همگانی نباشد، شکریه بارکزی نباشد و ملالی جویا نباشد، دختران چه گونه میتوانند رؤیای بدلشدن به فعال آموزش یا حقوق بشر و بدلشدن به یک کنشگر سیاسی را داشته باشند. یا وقتی یک وزیر زن در کابینهی حاکمیت حاکم وجود ندارد، دختران زنی را در برابر شان نمیبیند که به گونهی غیرمستقیم رؤیای وزیرشدن را در آنها ایجاد کند.
حذف زنان از زندگی عمومی، معنامندی در زندگی دختران و زنان را هم درلحظه کم میکند و هم در درازمدت الگوهای زنانه را از بین برده و رؤیاهای دختران را نیز از میان برمیدارد یا به شکلی تغییر میدهد که دیگر رؤیای بزرگی برای آنها باقی نماند؛ زیرا در شرایطی که بازگشتن به مکتب و دانشگاه میتواند بزرگترین آرزوی دختران باشد، دیگر رؤیای درشتی برای آنها باقی نمیماند؛ رؤیایی که با چسبیدن به آن به شکوفایی ارزشمندی دست یافت و تغییر بزرگی در زندگی خود و بعد دیگران ایجاد کرد. این مرگ خاموش رؤیاها، مرگ خاموش یک نسل است که آسیبهای ویرانگر آن روی نسلهای بعدی نیز گسترش مییابد.







