نویسنده: فرهاد کوهستانی
هر بار که از خانه بیرون میشود، چادرش را عوض میکند، عینک میزند و گوشی همراهش را در جایی پنهان میکند که کسی نتواند به آن دسترسی پیدا کند. در خیابانهای کابل، قدمهایش همیشه با ترس همراه است؛ ترس از شناسایی، بازداشت و ناپدیدشدن. نگین کوهستانی، فعال مدنی و معترض، میگوید که چهار سال گذشته برای او «بیشتر از چهل سال» بوده است. با وجود تهدیدها، فشارهای خانوادگی و محدودیتهای شدید، او هنوز به فعالیتهای مدنی و اعتراضی خود به گونهی مخفیانه ادامه داده است؛ فعالیتهایی که هدفش رساندن صدای زنان خاموششدهی افغانستان به جامعهی جهانی به امید تغییر وضعیت در این کشور است.
نگین کوهستانی -نام مستعار -، باشندهی کابل، پیش از بازگشت طالبان به قدرت، در بخشهای آموزشی، اداری و جندر در یکی از ادارههای دولتی کار میکرد؛ شغلی که پس از تسلط طالبان از میان رفت و او نیز مانند هزاران زن دیگر به کنج خانه رانده شد.
نگین کوهستانی، با وجود داشتن مشکلهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، به امید داشتن آیندهای روشن و مشارکت فعال در همهی عرصهها به آموزش خود ادامه داده است؛ مسیری که با حاکمیت طالبان به بنبست رسیده و به روایت او، به «هیچ» ختم شده است.
او، نخستین شغلش را پس از فراغت از صنف دوازدهم، به عنوان آموزگار در یکی از آموزشگاههای خصوصی کابل آغاز کرد. در همان زمان منتظر نتایج کانکور بود، اما نتوانست به رشتهی دلخواهش یعنی پزشکی، راه پیدا کند. با این حال، علاقهاش به تحصیل باعث شد کار و درس را همزمان ادامه دهد.
نگین، پس از مدتی در بخش اداری و مالی یکی از شفاخانههای خصوصی در کابل مشغول کار شد، اما به دلیل ساعتهای طولانی وظیفه، امکان ادامهی تحصیل را از دست داد. سرانجام تصمیم گرفت کارش را ترک کند تا بتواند وارد مرکز تربیهی آموزگار شود و تحصیلاتش را ادامه دهد. به گفتهی خودش، با مزد اندکی که از آموزگاری و کارهای اداری به دست میآورد، توانست هزینههای تحصیلش را تأمین کند. چند سال بعد، پس از سپریکردن آزمونهای متعدد، موفق شد در یکی از ادارههای دولتی حکومت پیشین استخدام شود؛ جایی که در بخشهای مختلف، از جمله جندر و توانمندسازی زنان، فعالیت داشت.
نگین میگوید: «همزمان با وظیفه، درس میخواندم. بالاخره توانستم مدرک لیسانسم را بگیرم. تنها چند هفته پیش از سقوط کابل، دیپلوم دانشگاهیام را دریافت کردم.»
سقوط کابل در تابستان 1400 اما همه چیز را در زندگی نگین مانند میلیونها شهروند افغانستان تغییر داد. او، آخرین روز حضور در محل کارش را هنوز با جزئیات به یاد دارد. «ساعت حدود یازده و بیست دقیقه پیشازچاشت بود. خبر میرسید که طالبان به دروازههای کابل رسیدهاند. زنان کارمند همدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه میکردند.»
او، میگوید که آن روز، دفتر کاریاش را با گلوی پر از بغض ترک کرد؛ بی آن که بداند آیا دوباره به آن جا بازخواهد گشت یا نه.
پس از تسلط طالبان بر افغانستان، زندگی نگین و خانوادهاش بهکلی دگرگون شد. پدرش که همواره مشوق او برای کار و تحصیل بود، به گفتهی خودش، پس از خانهنشینشدن دخترش دچار مشکلهای شدید روانی و بیماریهای مزمن شد. «پس از سقوط افغانستان زندگی من و خانوادهام، به ویژه پدرم که حامی اصلی حق تحصیل و کارم بود، درگرگون شد. او حالا به خاطر بیسرنوشتی و محدودیتهای اجتماعی با شدت دردهای مزمن اکثراً روی بستر بیماری است.»
چند ماه پس از سقوط، طالبان گروهی از زنان کارمند را دوباره به اداره فراخواندند؛ اقدامی که به گفته نگین، بیشتر جنبه نمایشی داشت. او میگوید زنان تنها برای امضای حاضری و جمعآوری وسایل شخصی شان به دفتر رفتند. آن روز، آخرین روز کاریاش بود. میگوید که پس از آن، نه تنها شغلش را از دست داد، بل همهی برنامههایش برای آینده نیز از هم پاشید. «از ادامهی تحصیلم باز ماندم، وظیفهام را از دست دادم و منابع مالی و همه داروندارم نابود شد؛ انگار همه چیز پایان یافته بود. چهاردیواری خانه برایم به قفس تبدیل شد و من، پرندهای بیپروبال شدم. همان جا بود که تمام امیدهایم را دفن کردم و با تهدیدها و فشارهای ازدواج تحمیلی و اجباری روبهرو شدم.»
نگین، میگوید که پس از محرومشدن از کار و تحصیل، وارد یکی از سختترین دورههای زندگیاش شد؛ دورهای که با فشار اقتصادی، افسردگی، انزوا و تهدیدهای اجتماعی همراه بود. «حالت روحی و روانیام به حدی رسیده بود که به دنبال راهی برای خودکشی و فرار از این مصیبتها میگشتم. با وجود آن وضعیت دشوار روحی، از بیکاری و رنجهای بیشمار تا امروز درد کشیدهام. با این همه، از تلاش دست نکشیدهام و با پذیرفتن هزاران خطر، فعالیتهای مدنی و اعتراضیام را به گونهی مخفیانه ادامه میدهم. حتا با کمترین امکانات، این فعالیتها را پنهان از خانواده، دوستان و نزدیکترین افراد ادامه دادهام و همچنان ادامه خواهم داد.»
در همین دوره بود که تصمیم گرفت وارد فعالیتهای اعتراضی شود. به گفتهی او، ممنوعیت آموزش دختران، حذف زنان از ادارهها، بازداشت فعالان زن و محدودیتهای گسترده اجتماعی، او را به این نتیجه رساند که سکوت دیگر ممکن نیست.
نگین، اکنون به گونهی مخفیانه در فعالیتهای مدنی و اعتراضی حضور دارد؛ از فعالیت در شبکههای اجتماعی گرفته تا شرکت در نشستهای محدود و ارتباط با برخی نهادهای بینالمللی.
نگین، میگوید که حتا اعضای خانوادهاش از بخش بزرگی از فعالیتهایش خبر ندارند؛ زیرا یکی از نزدیکانش با طالبان ارتباط دارد و همین موضوع خطر شناسایی او را بیشتر کرده است. «اگر خانوادهام از فعالیتهای اعتراضیام آگاه شوند، احتمال دارد با مشکلهای جدیتری روبهرو شوم و حتا امکان ادامهی زندگی در کنار خانوادهام از بین برود؛ زیرا آنها نیز احساس خطر بیشتری را تجربه خواهند کرد.»
زندگی روزمرهی نگین با ترس دایمی همراه شده است. به گفتهی خودش، هنگام بیرونرفتن چند بار لباس و چادرش را تغییر میدهد تا شناخته نشود. تلفن همراهش را نیز به ندرت با خود انتقال میدهد. «هر قدمی که در خیابان میگذارم، احساس میکنم شاید آخرین قدم باشد. همیشه فکر میکنم ممکن است امروز بازداشت شوم.»
نگین، میگوید که برای تأمین ابتداییترین هزینههای زندگی، به کار مهرهدوزی و دوخت لباس روی آورده است. برای رسیدن به کارگاه، مسیرهای طولانی کابل را طی میکند؛ مسیری که به گفتهی خودش، هم از نظر امنیتی و هم از نظر اجتماعی خطرناک است. «تنها برای این که پول انترنت پیدا کنم، مجبورم ساعتها رفتوآمد کنم. انترنت برایم فقط مصرف شخصی نیست؛ وسیلهای است تا بتوانم صدای زنان افغانستان را به بیرون برسانم.»
او، میافزاید که در این سالها بارها برای یافتن کار تلاش کرده، اما موفق نشده است. به گفته او، زنبودن، سابقهی کار در دولت پیشین و تعلق قومی، از عواملی بوده که مانع استخدامش شده است.
در کنار مشکلهای اقتصادی و امنیتی، فشارهای خانوادگی برای ازدواج اجباری نیز بخشی از واقعیتهای زندگی نگین است؛ فشاری که به گفتهی خودش، برای بسیاری از دختران در افغانستان به تجربهای مشترک تبدیل شده است. او هدف اصلی مبارزهاش را رساندن صدای زنانی میداند که در سکوت و انزوا زندگی میکنند.
پس از بازگشت طالبان به قدرت، زنان در افغانستان با محدودیتهای گستردهای در زمینهی آموزش، کار و حضور اجتماعی روبهرو شدند. دختران از ادامهی آموزش بالاتر از صنف ششم محروم شدند و بسیاری از زنان کارمند در ادارههای دولتی و نهادهای غیردولتی شغل خود را از دست دادند.
در ماههای نخست پس از سقوط کابل، گروهی از زنان در کابل و شماری از ولایتها دست به اعتراضهای خیابانی زدند؛ اعتراضهایی که عمدتاً با سرکوب، بازداشت و تهدید همراه بود. با افزایش فشارها، بخش زیادی از فعالیتهای مدنی زنان به صورت مخفیانه و زیرزمینی ادامه یافت.







