پریسا امینی
مگر میشود زخم را خوب کرد؟ نه، نمیشود. گاهی زخمها سر میکنند و برای خوب شدنشان باید عضو را برید یاهم از محیطی که در آن فاسدتر میشود دور کرد. چهار سال گذشت و زخم من هنوز هم خوب نشد؛ شبیه درخت خشک خزانی که همه برگهایش را از دست داده است و دیگر امیدی برای سبز شدن دوباره ندارد.
۱۵ آگست ۲۰۲۱ بود که زندگیام رنگ دیگری به خود گرفت؛ رنگ سیاه از جنس ذغال، همانقدر تیره و سنگدل. آن روز طالبها به نام امارت اسلامی افغانستان را گرفتند. هنوز نتیجه کانکورم را هم نگرفته بودم که این اتفاق افتاد.
من بهار هستم؛ دختری که آرزوها و اهدافش به وسعت بلندی کوه اورست است، همانقدر بلند و دردناک.
اما در کشوری به نام افغانستان به دنیا آمدم؛ جایی که دختر بودن شبیه هیچکس بودن است، جایی که زن را ناقصالعقل میگویند و مرد را مکملالعقل؛ مکانی که برای زن بودنت هر روز هزار بار میمیری.
قبل از طالبان همهچیز خوب بود. دختران میخندیدند، آزادی داشتند، حق تحصیل داشتند و تنها دغدغهشان بهتر شدن از دیروز بود. من قبل از آمدن طالبان زندگی شاد و آیندهای روشنتر از نور آفتاب میدیدم. هرگز حتیلحظهای تصورش را نمیکردم که روزی طالبان متعصب و مردسالاری که فقط ظلم را میشناسد، بر اینجا حاکم شوند.
در زمان کانکورم، تنها جنگم با خودم و با استعدادهایم بود که در طب کامیاب شوم؛ نه برای حقم، نه برای آزادی و نه برای زن بودنم. آن روز را هرگز فراموش نمیکنم. امتحان کانکوری که آینده و سرنوشتم را رقم میزد؛ صبح اول را با ادای نماز صبح و صلاةالتسبیح شروع کردم و راهی محل برگزاری امتحان شدیم.
آنقدر استرس داشتم که از شدت آن، پایم آنقدر غیرقابلاراده تکان میدادم که از اثر تکانش صندلی ماشینتکان میخورد. بهار بلندپرواز و شجاع، مانند عقاب، آن روز از شدت اضطراب کارت ورودیاش را فراموش کرده بود و تا زمانی که کارت ورودیام را گرفتم، هر لحظهاش برایم مثل یک سال گذشت.
آنگونه شده بودم که اطرافم را خالی از آدم حس میکردم، در حالیکه بین صدها نفر ایستاده بودم. امتحان را دادم.
دو ماه گذشت و نتایج را اعلان نکردند. جنگ در تمام ولایات افغانستان شروع شده بود و به هر ولایتی که طالبان هجوم میبردند، آن ولایت تسلیم میشد. آن روزها روز نبود، شب بود؛ تاریکی مطلق بود.
ترس از مرگ، از ندیدن عزیزانمان را داشتیم. هر لحظه آماده بودیم تا خبر مرگ یکی را بشنویم.
امیدی نبود. یادم هست دختری که سالها منتظر شنیدن نتیجه کانکور خود بود، حالا حتی فراموش کرده بود که آن آرزو را هم در دلش داشت یا اینکه گوشهای در ناامیدی که روزگار سیاه بر سرش آورده، خاک شده است. شهر آنقدر خالی بود که اگر صدا میکشیدی، صدایت منعکس میشد. در جادههای شهر، بجز جسد چیزدیگری به چشمت نمیخورد. هر چیزی بود، فقط غیرمتحرک بود.
۱۶ آگست شد و تمام افغانستان تحت تسلط طالبان بود. مردم از خانه بیرون نمیشدند، بس که ترس از ظلمشان داشتند. یادم هست برای مدت یک ماه در خانه حبس بودیم و اجازه بیرون رفتن در شهر را نداشتیم؛ از خوف اینکه شاید اختطاف شویم، شاید لتوکوب شویم یا حتی کشته شویم.
تنها بحثهایی که گوشهایم میشنید، این بود که حق تحصیل و کار از زنان گرفته شد، شبکههای تلویزیونیبسته شد، بازارها به زنان بسته شد، هیچ زنی بدون محرم و چادری حق نداشت از خانه بیرون شود. دختران وطنم که تا دیروز آزاد بودند، امروز مثل کبوترهای بیزبان با بالهای بلندشان در قفس افتادند.
قلبم در سینهام آنقدر تنگی میکرد که حس میکردم کسی زیر دستگاه پرس مانده است. در میان آن ظلمت، اعلان نتیجه کانکور شبیه ستاره درخشانی بود که میشد در آسمان تیره شب نگاهش کرد و آرام گرفت. من، بهار، به رشته طب معالجوی کامیاب شدم؛ آرزویی که دیگر به حقیقت پیوسته بود، ولی برای رسیدنش بایدمیجنگیدم. هدفی که سالها برایش شب و روزم را یکی کرده بودم، امروز محقق شد، ولی من دیگر اسیر و در زنجیر بودم.
آنقدر عمیق شکستم وقتی نتیجه را دیدم که حس کردم هر بند از استخوانهای بدنم را پارچهپارچه کردهاند. انگار فلج شده بودم و در ناامیدی روزگار و در ناچاری این ملت و جاهلیت به نام طالبان غرق شده بودم و غریقنجاتی نداشتم.
پرسه زدن هم دیگر فایدهای نداشت، چون در باتلاق اگر پرسه بزنی، زودتر خفه میشوی. پس سکوت کردم و در جا نشستم و ساعتها به صفحه لپتاپ و اسکرین نتایج خیره ماندم. در سرم کسی فریاد میزد، میگفت: «آخر این حق من است که امروز که به هدفم میرسم، بر دست و پایم زنجیر بزنند.» آن هم به چه جرمی؟ به جرم اینکهدخترم. ولی در ظاهر فردی با بغض عمیق و چشمان خسته و پندیده، سکوت وحشتناکی کرده بود.
من هرگز تسلیم نشدم. اجازه ندادم آنگونه که میخواستند بالهایم را قیچی کنند. شروع کردم، کورسهای زیادی را خواندم، مطالعه کردم. با وجود همه محدودیتها، من پابرجا ماندم و ادامه دادم. ماهها گذشت و هنوز هم خبری از باز شدن پوهنتونها نبود، ولی با وجود تمام درهای بسته، درون من دری باز بود به نام امید که نور میداد در دل گرفتگی افکارم.
عجیب است؛ دلیل این همه زجر کشیدنم در یک کلمه خلاصه میشود، آن هم «دختر»!
دختر فقط یک کلمه است، اما درون خودش یک دنیاست؛ دنیایی که درونش یک عالم سیاهی، اندوه و صبوری، گاهی هم شادی و احساسات را دفن کرده است. آن دختری که امروز جامعه آن را ننگ و بار دوش میدانند، غافل هستند که دختر قدرتی است که اگر بر او اجازه داده شود، دنیا را دگرگون میکند.
اینها آن قشری از جامعه هستند که به جرم زن بودن، محکوم به حبس ابدیت و بر سر چوبهدار زدن استعدادهایشان هستند.
بعد از شش ماه طالبان، دروازههای پوهنتون را باز کردند و اجازه دادند تحصیل کنیم؛ حقی که تنها حق نیست، اساس و الزامات اولیه زندگی هر فرد است. وقتی در پوهنتون قدم گذاشتم، حس کردم اولین خشت زندگیام را گذاشتم و دیگر مستقل هستم و میتوانم نفس بکشم. با فشار زیاد درس میخواندیم. هر روز یک بهانه تازه میتراشیدند برای اینکه گردنمان زیر شمشیر ظلمشان قرار بگیرد. ولی باز هم لبخند میزدیم، شاد بودیم و تحمل هر ضربه را داشتیم، چون اجازه داشتیم درس بخوانیم؛ انگار کبوتر آزاد شده بود و در آسمان آبی پرواز میکرد.
تهدیدهای طالبان روزبهروز زیاد میشد. میگفتند صورتتان باید پوشیده باشد، اساتید مرد به هیچ عنوان درس ندهند، چادرهای بلند که در افغانستان معروف به چادرنماز است را بپوشید. هر روز تلاش میکردند انگیزهمان را از ما بگیرند. به شدت با کمبود استاد مواجه بودیم، چون استاد زن خیلی محدود بود و اساتید مرد هم اجازه ورود به صنوف دختران را نداشتند. حتی یکبار ادعا کردند که دیگر دختران حق ورود به پوهنتون را ندارند.
…
یک روز صبح، مثل هر روز رفتم پوهنتون و دیدم سختگیری زیاد است و در پوهنتون هم شاگردان زیادی نیستند. وقتی به صنفم رسیدم، سر ساعت درسی بودیم که صدای چیغ و داد عدهای از دختران شجاع و باهمت وطنم را شنیدم که تظاهرات کرده بودند بر علیه همه استبدادها و رفتارهای زنستیزانه.
ما هم برخاستیم تا به جمعشان بپیوندیم، ولی دروازههای فاکلتهها بسته بودند و اجازه خروج از ساختمان را نمیدادند. حتی اجازه بلند کردن صدایمان را هم ندادند.
با خود گفتم: «ما در کدام قرن زندگی داریم؟ آیا در قرون وسطی؟» با اینکه در جهان صدای زن حکم دارد، در کشور من حتی اجازه نمیدهند صدایت را علیه ظلم و ستم بلند کنی.
درگیری شدیدی رخ داد. حتی صدای شلیک گلوله را شنیدیم. هیچکس حق نداشت از جاییکه قرار دارد حتی یک قدم بردارد و اینگونه صدای همه را بریدند.
گفتم: «بگذار آزاد باشم، برای خودم زندگی کنم.» گفتند: «دختری.» جلو موجودی را میگیری که غم، شادی، باختن، شکستن و سرکوب شدنِ همهچیزش را زیر یک لبخند پنهان میکند. چرا؟
دختر را گوشهای خانه حبس کردن و ضعیف خواندن، قدرت نیست. اگر شهامتش را داری، دختر را آزاد کن؛ اگر توان داشتی شکستش بده، در غیر آن شکست میخوری.
زن موجودی است پررمز و راز. فهمیدنش عقل بالا میخواهد و دانستنش شهامت بالا؛ موجودی که دنیا همه غمهایش را با این نام تجربه کرد: زن.
روزها گذشت و امتحانات فاینل رسید. وسط امتحانات، پوهنتون را بستند. در حیرت نبودیم که این اتفاق افتاد، چون میدانستیم روزی میرسد که این کار را هم بکنند. حتی اینقدر اجازه ندادند که امتحاناتمان را تکمیل کنیم.
بعد از آن روز، آخرین روزی که هوای ابری بود و نمنم باران میبارید، سرمای دلانگیز اوایل زمستان بر صورتم میوزید، خندههایی که با دوستانم داشتم، قدمهای محکمی که بر روی خاک پوهنتون، جایی که ستونهای زندگیام را ساخته بودم، گذاشته بودم، همه این احساسات همانجا ماند. و بله، بعد از آن روز دیگر هرگز چیزی را حس نکردم: نه شادی، نه غم، نه ترس، نه شجاعت؛ بیحس مطلق شدم.
۲۰ دسامبر ۲۰۲۲ روزی بود که طالبان همه دختران افغان را زیر خاک دفن کرد. صبح فردا چشمانم را باز کردم و دیدم دیگر آدم سابق نیستم. امروز، ۲۱ دسامبر، یک بار دیگر قلبم سخت درد گرفت. طبق معمول بیدار شدم و باید آماده میشدم تا برای آیندهام تلاش کنم، ولی یادم آمد که مرا زندانی کردند.
چهار دیواری اتاقم را نگاهی انداختم. اتاق هر روزم بود، ولی نگاه هر روزم نبود. چیزی تغییر نکرده بود، اما دیدگاه من تغییر کرده بود. دیگر به عنوان اتاق نمیدیدمش؛ به عنوان یک اتاق اجباری میدیدم که در آن محبوسم.
حس عجیبی داشتم. میخواستم فریاد بزنم، اما نمیشد. میخواستم سکوت کنم، باز هم نمیشد. میخواستم صحبت کنم، نمیشد. میخواستم تنها بمانم، ولی نمیتوانستم. یک چیزی شبیه بیحسی، ناامیدی، به آخر خط رسیدن و شبیه تمام شدن است. نمیدانم کجای زندگی مرا قرار دادهاند و چه کردند با من که اینگونه در خلصهای از سکوت فرو رفتم و توان بلند شدن نیست مرا. نفس میکشم، ولی زنده نیستم. مرا کشتند و در تابوت جهالتشان دفن کردند.
هفتهها گذشت و من هنوز هم در اتاقم بودم. نه تغذیه سالمی داشتم و نه با کسی حرف میزدم. فقط گاهی مینوشتم. بعضی روزها هم آنقدر عقلم را از دست میدادم که دیگر چیزی یادم نمیآمد تا بنویسم و صفحهها را فقط با نقطهها پر میکردم تا زمان بگذرد.
شاید بگویید چرا نقطه؟ نقطهها را هم میشود معنا کرد. آنگاه که لبریز میشوی از حرفهای نگفته، احساسهای پنهان، وقتهایی که دردهایت آوار میشود روی سرت و فقط میتوانی با نقطهها و خطهای صاف، کلمات پر از درد وجودت را بیرون بریزی. میگفتند نقطه پایان جمله است، اما بیخبر از اینکه نقطهها آغاز دشوارترین دردهایی است که انسان را نابود میکند.
وقتی پر از حرف باشی، اما گوش شنوایی نباشد، حرفها تبدیل به نقطهها میشوند.
افسردگی شدیدی گرفتم، طوری که دلم میخواست دیگر روشنایی صبح را نبینم. چپن سفید داکتری حالا کفنم شده بود. نمیدانم عمیقترین درد جهان چیست، اما خوب میدانم که درد اگر از حد بگذرد، تبدیل به بلندترین خاموشی جهان میشود؛ دردی که انسان را بیصدا میکند. خیلی عمیق است؛ برای توصیفش نه زبانی قدرت دارد، نه کلامی.
در حالیکه من به اجبار فامیلی ساکت بودم، بیرون صدها دختر تظاهرات کردند، زنان پهلوی هم ایستادند و تسلیم نشدند، اما هیچکس صدایشان را گوش نداد. طالبان هر کاری که میتوانست برای تحقیر این زنان شجاع کرد تا متوقفشان کند؛ زدن با شلاق، شلیک هوایی، حتی آب و پودر بر صورتهایشان میپاشید تا به زمین بخورند و نتوانند راه بروند. هر ستمی را انجام دادند تا زنان دلاور وطنم را ساکت کنند و موفق هم شدند، چون هیچ مردی در کنار این زنان ایستاده نشد. این ملت هرگز متحد نشد تا بتواند ظلم را شکست بدهد و این استبدادها را از میان بردارد.
من زنم و در کشوری که خاک من است، وطن من است، ولی برای من نیست زندگی میکنم. زنم از جنس الماس که هر قدر تراشیده شود تا سیاه شود، اما پرزرقتر شد. منم آن زنی که سرزمینت را میسازد، اما اینجا خودش دارد ویران میشود. آفریده شدم تا مادر کسی شوم، همسر کسی شوم، دختر کسی شوم، همراز کسی شوم، اما صد حیف که خودم تنها ماندم.
دو ماه گذشت و اوضاع کمی آرام شد و دوباره کوشش کردم سر پا شوم. رفتم کورس زبان را شروع کردم. شاید بگویید: «چه خوب، حداقل کورسها باز بود.» بله، باز بود، ولی هر روز تهدید میشد و مالیات خیلی سنگینی از این مراکز میگرفتند. حالا دیگر نه مکتب باز بود و نه پوهنتون. تنها امید همه دختران، مراکز آموزش زبان بود و انستیتوتها؛ مگر دختر افغان تسلیم میشود به این راحتی؟ نخیر، نمیشود.
یادم هست با ترس و با لرز در زیرزمینی درس میخواندیم و دروازه صنف را قفل میکردیم تا هیچکس ما را نبیند و نفهمد که درس میخوانیم. هزار ریسک داشت؛ ممکن بود گیر بیفتیم و زندانی شویم، اما باز هم دست نکشیدیم و برای خواستههایمان جنگیدیم.
هر ظلمی که بر سر این ملت نیامده بود، آمد. طالبان به نام گروهی امر به معروف و نهی از منکر، دخترانی را که در بیرون و بازار میخندیدند یا هم صورتهایشان را نمیپوشاندند و مانتو داشتند، بازداشت میکرد.
یک روز با مانتو سوار رکشا شدم. طالب آمد و گفت: «پایین شو.» از رکشا پایین شدم و تمام وجودم مثل بید میلرزید. رنگم سفید شده بود، به سفیدی گچ؛ چشمانم سرخ شده بود، به سرخی انار؛ و زبانم بسته شده بود، به شباهت مردم لال. در گوشهای ایستادم و دیدم رفت طرف راننده رکشا و پایینش کرد و او را چند سیلی زد و دستگیر کرد. هم خودش و هم رکشا را برد.
من هم فرار کردم تا خانه. میدویدم آنقدر سریع که دیگر حس میکردم از نفسنفس زدن کم است خفه شوم. وقتی خانه رسیدم، با تمام شدت گریه کردم و بغضم را شکستم. رو به طرف آسمان کردم و گفتم: «خستهام از این خلقَت، یاالله.
یکبار ببین که این خلق تو چه بر سرم آوردند. من شاکیام از بندههایت، از این عالم، از خودم، از این مُلک و از بیعدالتی و جنسیتپرستیها. این مخلوق شبیه خوبان و صوفیان تو نیست؛ نه دین را دانند و نه انسانیت را.» هر قدر توان داشتم زجه زدم و با صدای بلند گلایه کردم، چون در آن حالت فقط خدا میتوانست کمک ما کند و از جهنم به نام حکومت طالب نجات بدهد.
میدانی آدمها شکنندهاند. گاهی با حرفی میشکنند، گاهی با قضاوتی، با نداشتن آزادی و نداشتن حقوق انسانی. یکبار که عمیق شکستند، دیگر خوب نمیشوند؛ آن آدم سابق نمیماند، پیر میشود، سیاه میشود، کپک میزند و تا ابد فراموش نمیکند. این زخمها هرگز خوب نمیشود، مخصوصاً اگر هنوز هم در همان شیشهخوردهها زندگی کنی؛ مثل من که هنوز هم در افغانستان هستم.
خوب، آدمیزاد اینطوری است؛ برای زنده ماندن خودش را مجبور میکند به چیزی وصل شود و روزنهای را برای خودش باز کند. مثلاً من برای نجات خودم به هر دری خودم را زدم؛ حتی آخرین ذره امیدی که در درونم باقی مانده بود را سخت بغل کردم و نگذاشتم بمیرد. شروع کردم دنبال بورسیهها گشتم؛ روزها، هفتهها، ماهها فقط جستجو کردم و هر بورسیهای که برای مردم افغانستان بود، اپلای کردم.
از هر کسی که میشناختم کمک خواستم، ولی میدانید یک حقیقت تلخ زندگی این است که وقتی به کمک نیاز داشته باشی، هیچکس کنارت نمیایستد و کاری برایت نمیکند.
سه سال از بسته شدن پوهنتونها میگذرد و در این سالهای تاریک زندگیام هیچکس دستم را نگرفت. هر راهی را امتحان کردم تا از کشور خارج شوم، ولی مثل همیشه اولین مخالفان من فامیلم بودند.
دختر افغان بودن اینطوری است؛ باید بیشتر از اینکه برای خودت زندگی کنی، برای فامیلت، خویشاوندان و مردم زندگی کنی.
«مگر یک دختر اصیل خارج میرود ها! تنها خارج بروی که چی شود! هزاران دختر دیگر شبیه تو بیتحصیل ماندهاند، تو هم بمان! چرا ازدواج نمیکنی؟ تحصیل نیست، خوب گزینه فوقالعادهای به نام ازدواج اجباری که هست، مگر نه؟»
اینها حرفهایی بود که همیشه با آنها مواجه میشدم و هر بار ایستادگی کردم، چون یک درخت چنار بزرگ و قوی با هر بادی نمیلرزد.
شبیه درخت چنار فقط به بالا رفتن و اوج گرفتن فکر کردم و هرگز اجازه ندادم نه فامیلم و نه هم شرایط جلودارم باشد. باز هم ادامه دادم و خواستم تجارت آنلاین و درس آنلاین را شروع کنم، ولی آخرین دریچه را هم بستند و تمام اینترنتهای کشور، به شمول سیمکارتهای آزاد را بستند.
این کشور و این حکومت طالبان شبیه یک سیاهچاله سیاه، همه ما را بلعید و نابود کرد. دیگر راه فراری نبود؛ هر قدر هم که چیغ میزدیم، صدایمان به گوش جهانیان نمیرسید. من، بهار، هر کاری کردم تا آیندهام را بسازم و در این چاه عمیق نمیرم، ولی زندگی و سرنوشت همیشه یار آدم نمیشود.
آخر هر داستانی خوب ختم نمیشود و آخر هر تلاش کردنی، رسیدن نیست. زندگی واقعی اینگونه است؛ گاهی سالهای سال هم اگر بدویی، نمیتوانی به خط پایان برسی و برنده شوی.
و در اخیر، دلم پایان دیگری میخواست. دلم میخواست یک روز با طلوع خورشید چشمم را باز کنم و به جهانی قدم بگذارم که بدون درد، تبعیض، قومپرستی، جنسیتپرستی و جاهلیت باشد.
دلم میخواست وقتی از خانه بیرون میروم، بهجای اینکه برایم بگویند: «نرو، شاید کشته شوی»، برایم گفته میشد: «برو، هوای تازه بگیر.» بهجای اینکه برایم بگویند تحصیل حق تو نیست، برایم گفته میشد اگر تو بدون علم بمانی، یک نسل و یک جامعه بدون علم میماند. بهجای آنکه مرا زندانی کنند، کاش میگفتند: «آزاد باش، تو جایت امن است، ما به تو نیاز داریم.»
دلم جهان امن و روشنی میخواست؛ جهانی که برای من میبود، برای استعدادهایم، خلاقیتم، نظراتم و خواستههایم. جهانی که هیچ دغدغهای نداشت؛ دنیایی که انگشت انتقادش سوی دختر نبود، عالمی پر از احترام و شخصیتساز و بدون بردگی. جهان من رؤیا شد و گوشهای از رؤیاهایم خاک گرفت و دفن شد.







