نویسنده: مهدا نور
هنوز هم هرگاه صدای بحث و دعوا از خانهای به گوشم میرسد، به یاد همسایهای میافتم که سهسال در همسایگی ما زندگی میکردند؛ خانهای که بیشتر روزها صدای دعوا، گریه و فریاد از آن به گوش میرسید. درگیریهای پیدرپی این خانواده به اندازهای بود که بسیاری از همسایهها از این وضعیت رنج میبردند و شکایت داشتند. من از نزدیک شاهد زندگی این خانواده بودم و دختر شان بارها به خانهی ما میآمد، درد دل میکرد و از رنجهایی که بر او میگذشت، سخن میگفت و شکایت داشت.
پدر خانواده دچار معلولیت بود و توانایی کارکردن را نداشت. از همین رو، بار سنگین تأمین هزینههای زندگی بر شانههای مادر خانواده افتاده بود. او، هر روز به خانههای مردم میرفت و با صفاکاری و انجام کارهای خانه، لقمهنانی برای خانواده آماده میکرد. همیشه زندگی آنها در فقر و تنگدستی میگذشت.
این زن و شوهر تنها یک دختر داشتند؛ دختری که کودکی نکرد و فرصت کودکیکردن را از دست داد. پدرش بدون این که رضایت و خواست او را در نظر بگیرد، او را در سن کم به ازدواج مردی بیگانه درآورد. دختر هنوز معنای واقعی زندگی را نمیدانست که وارد خانهای شد که در آن به جای آرامش، مورد خشونت و آزار قرار میگرفت.
دختر این خانواده، بارها برایم تعریف میکرد که در خانهی همسرش از سوی همسر و برخی اعضای خانواده مورد آزار و اذیت قرار میگرفت و زندگی برای او به کابوسی وحشتناک تبدیل شده بود. دختر سرانجام تصمیم گرفت از آن زندگی رهایی یابد و طلاق بگیرد؛ اما گرفتن طلاق هم برای او آسان نبود. او بعدها به من گفت که خانواده توان پرداخت پول پیشکشی که در زمان نامزدیاش گرفته بودند را نداشتند. تنها راهی که پیش روی خود میدید، فروش کلیهاش بود. او، برای خرید آزادی، بخشی از جسمش را فروخته بود؛ بدون شک تصمیمی که از سر درماندگی و ناچاری گرفته بود.
دختر، پس از طلاق، همراه مادرش به خانههای مردم میرفت و کار میکرد. هر مبلغ اندکی را که با زحمت به دست میآورد، پدرش از او میگرفت و خودش همچنان در خانه مورد لتوکوب، توهین و آزار قرار میگرفت. خانهای که باید پناهگاهش میبود، برای او به زندانی دیگر تبدیل شده بود.
پس از تغییر رژیم، فصل تازهای از رنجهای دختر آغاز شد. یک روز، خودم شاهد بودم که چند تن از افراد طالبان به خانهی آنها آمدند تا از این دختر خواستگاری کنند. دختر به صراحت با این ازدواج مخالفت کرد، اما مخالفتش هیچ ارزشی نداشت. سرانجام خانواده، برخلاف خواستش او را به نامزدی یکی از افراد طالبان درآوردند؛ مردی که سه همسر داشت و این دختر قرار بود همسر چهارمش شود. آن مرد برای جلب رضایت خانوادهی دختر، گفته بود که خانهای چهارطبقه دارد؛ سه همسرش هر کدام در یک طبقه زندگی میکنند و طبقه چهارم را برای دختر آنها میدهد.
روز عروسی فرا رسید. مادر دختر همسایهها را دعوت کرده بود و من نیز در میان مهمانان حضور داشتم. دختر به آرایشگاه رفت، لباس عروس پوشید، شیرینی میان مهمانان تقسیم کردند. همه منتظر آمدن داماد بودند. ساعتها گذشت، اما داماد هرگز نیامد. آن روز هنوز از خاطرم نرفته است. دختر با لباس سفید عروس، هرچند راضی به این ازدواج نبود، اما اشک میریخت و با چشمانی پر از شرم به اطراف نگاه میکرد. مهمانان یکییکی با تمسخر و نگاههای پرسشگر و سرزنشآمیز به او نگاه میکردند و مراسم را ترک میکردند.
پس از این نیز خشونتهای پدر ادامه یافت. مدتی بعد، پدرش بار دیگر بدون توجه به خواست دختر، او را به ازدواج جوانی درآورد که تازه از ایران برگشته بود. او از گذشتهی تلخ دختر هیچ اطلاعی نداشت. این بار مراسمی ساده برگزار شد و زندگی مشترک شان آغاز گردید.
امروز این دختر صاحب یک پسر است. همسرش برای کار به ایران رفته است؛ اما او به دلیل رفتارهای آزاردهندهی خانواده همسر، ناچار شده دوباره به خانهی مادرش بازگردد. با این حال، در خانهی مادر نیز آرامش ندارد و همچنان از سوی پدرش مورد خشونت، توهین و آزار قرار میگیرد.
هر بار که او به خانهی ما میآید و درد دل میکند، با خود میاندیشیدم که چه گونه ممکن است انسانی از کودکی تا بزرگسالی، در هر مرحلهای از زندگی، قربانی خشونت، فقر و تصمیمگیریهای دیگران باشد. او هیچگاه فرصت نیافت آزادانه برای زندگی خود تصمیم بگیرد؛ از ازدواج نخست تا ازدواج دوم، از خانهی پدر تا خانهی همسر، همیشه دیگران در بارهی سرنوشتش تصمیم گرفتند.
این روایت تلخ، نمونهای از داستان هزاران زنی است که قربانی فقر، خشونت خانوادگی، ازدواج اجباری و نابرابری میشوند. زنانی که گاهی برای رهایی از یک زندگی پر از رنج، ناچار میشوند حتا بخشی از جسم خود را قربانی کنند؛ اما با وجود همهی اینها دردها، باز هم به آرامشی که حق طبیعی هر انسان است، دست نمییابند.







