در حالی که ذهنش درگیر پرسشهای بیپاسخ فروپاشی افغانستان بود، بیل کوچکی را برداشت و به گوشهی باغچهی خانه رفت. او عجله داشت؛ اما نه برای فرار، بلکه برای محوکردن آخرین نشانههای هویتی مانند یونیفورم نظامی، سندهای استخدام، کارتهای شناسایی و هر مدرکی که میتوانست ثابت کند روزی در صفوف نیروهای امنیتی افغانستان خدمت کرده است.
جاهده تنها یکی از هزاران نظامی زن افغانستان است که پس از بازگشت طالبان به قدرت، نه تنها شغل خود را از دست داد، بلکه هویت حرفهای، امنیت و آیندهاش نیز زیر سایهی ترس و انتقام محو شد.
وقتی طالبان در 24 اسد 1400 کابل را تصرف کردند، رهبران این گروه در نخستین روزهای ورود به پایتخت، از «عفو عمومی» برای همه کارمندان و نیروهای حکومت پیشین سخن گفتند؛ اما در همان روزهایی که این وعده در رسانهها تکرار میشد، بسیاری از نظامیان پیشین به ویژه زنان، تصمیم دیگری گرفتند؛ تصمیمی که بیش از هر چیز از بیاعتمادی عمیق آنها به این وعده ناشی میشد؛ برخیها یونیفورمهای شان را آتش زدند، برخی سندهای نظامی را زیر خاک دفن کردند، برخی تلفنهای همراه و سیمکارتهای شان را شکستند و بسیاری دیگر، خانههای شان را ترک کردند.
برای زنانی که سالها در نهادهای امنیتی افغانستان مانند ارتش، پولیس و امنیت ملی خدمت کرده بودند، فروپاشی جمهوری و پایان جنگ، آغاز نگرانیهای بیشتر، ترس و زندگی مخفیانه بود.
بر اساس آمار شبکهی خصوصی «طلوعنیوز» که در هشت مارچ 2021 به نقل از وزارت داخلهی حکومت پیشین نشر کرده، بیش از هفت هزار زن در ارتش، پولیس و دیگر نهادهای امنیتی افغانستان مشغول خدمت بودند.
دولت افغانستان و کشورهای غربی سالها تلاش کرده بودند حضور زنان در ساختارهای امنیتی را افزایش دهند؛ حضوری که افزون بر نقش امنیتی، نمادی از مشارکت زنان در ساختار دولت نیز محسوب میشد؛ اما با بازگشت طالبان، این حضور تقریباً به گونهی کامل از میان رفت؛ زنان از نهادهای امنیتی کنار گذاشته شدند، معاشهای شان قطع شد و بسیاری از آنها برای نجات جان خود به زندگی مخفیانه روی آوردند یا افغانستان را ترک کردند.
دو بار قربانی جنگ
جاهده پیش از این که خودش قربانی بازگشت طالبان به قدرت شود، همسرش را در جنگ از دست داده است. همسر او، در لوای سرحدی ارتش افغانستان خدمت میکرد؛ مردی که در ۱۳۹۷، در نتیجهی انفجار بمب کنارجادهای کشته شد. از آن روز، بار تأمین زندگی چهار دختر کوچک خانواده بر دوش جاهده افتاد. سرانجام جاهده به پولیس ملی پیوست و هفت سال در بخش امنیت فرودگاه هرات وظیفه اجرا کرد. آن سالها، اگرچه جنگ نیروهای امنیتی و طالبان ادامه داشت، اما او میگوید که دستکم میتوانست با معاشی که دریافت میکرد نیازهای خود و فرزندانش را فراهم کند.
تابستان ۱۴۰۰ اما همه تصویرهایی که جاهده برای زندگی خود ساخته بود، در برابر چشمانش محو شدند.
با تسلط طالبان نظامیان زن عملاً از کار کنار زنده شدند و افزون بر آن همواره نگرانی و ترس بازداشتشدن و شکنجهشدن از سوی طالبان را نیز با خود داشتند. جاهده، میگوید: «هیچکدام از همکاران ما دیگر به دفتر نرفتند. همه میترسیدیم. باور داشتیم اگر طالبان ما را بشناسند، یا زندانی میشویم یا کشته.»
پس از تسلط طالبان بر افغانستان، ترس از روزهای پیش رو و کمی بعدتر فقر بخش درشتی از زندگی جاهده را پر کرده بود. پس از مدتی معاش او قطع شد و برای چهار ماه نتوانست کرایه خانهی خود را پرداخت کند؛ وضعیتی که سبب شد صاحبخانه همه وسایل او را در کوچه خالی کند. پس از این رویداد، جاهده همراه با فرزندانش چند ماهی را در خانههای بستگانش سپری میکند و در نهایت، با فرزندانش به روستایی دورافتاده نقل مکان میکند؛ خانهای گلی که به گفتهی جاهده، تنها به کمک یکی از بستگانش توانست آن را به کرایه بگیرد.
تجربههای جاهده تنها به او محدود نشده، بلکه به شکلهای دیگری در زندگی دیگر نظامیان زن نیز تحمیل شده است. فریما قاسمی یکی از این زنان است؛ او، در آخرین روزهای جمهوری به عنوان آمر جلبوجذب ریاست عمومی تصدی ملی محافظت عامه ایفای وظیفه میکرد. میگوید: «وقتی که دولت سقوط کرد، مجبور شدم هویت خود را پنهان کنم؛ حتا جرئت نمیکردم از خانه بیرون شوم و بالاخره از خانهی خود کوچ کردم.»
در نخستین روزهای فروپاشی جمهوری، نخستین چیزی که در زندگی فریما بیشتر محسوس بود، ترسی بود که از بازداشتشدن از سوی طالبان داشت و بیشتر از آن، پیامد این بازداشتشدن و برخوردهای احتمالی طالبان او را نگران کرده بود. «هر لحظه در هراس بودم اگر شناسایی شوم، طالبان با خودم و فامیلم چه گونه رفتار خواهند کرد.»
فریما مانند هزاران نظامی زن به یکبارگی هویت خود را از دست داد و حقوقی که سالها برای آن مبارزه کرده و ساختن موقعیتی که برای آن تلاش کرده بود، یکباره در برابر چشمش محو شدند. در کنار این، فشار اقتصادی ناشی از بیکارشدن نیز روی زندگیاش سنیگی میکرد. «بعد از وفات پدرم یگانه نانآور فامیلم خودم بودم، در شرایط بد اقتصادی قرار گرفتم. از سوی دیگر به خاطر فامیلم و مصارف فامیلم، مجبور شدم از راههای پرخطر وارد کشور همسایه ایران شوم.»

از یونیفورم تا برقع
بازگشت طالبان افزون بر این که نظامیان زن را از میدان نبرد به چهاردیواری خانه کوچاند، فشار اقتصادی زیادی را نیز بر آنها تحمیل کرده است؛ وضعیتی که انتخابهای دشواری را در برابر برخی از این زنان قرار داده است. جاهده هم یکی از این زنان است. او، برای این که بتواند غذایی برای دخترانش تهیه کند، برقع پوشید و در خیابانها دست نیاز به دیگران دراز کرد. «هیچ کس دیگر به ما کمک نمیکرد. به خاطر اولادم مجبور شدم برقع بپوشم و در سرک از مردم خیرات بخواهم.»
جاهده زخمهای عمیقتر دیگری را نیز با خود حمل میکند که همیشه برای او تازگی دارد. میگوید: «چند تا از همکاران زن مرا طالبان کشتند و بعداً گفتند توسط افراد ناشناس کشته شدند.» او، از زنی به نام «زرمینه» که همکارش در هرات بود، یاد میکند. میگوید که زرمینه اندکی پس از بازگشت طالبان، توسط افراد این گروه در نزدیکی کمپ مسلخ تنها به دلیل نظامیبودن تیرباران کردند. او همچنان از عالیه عزیزی، یکی دیگر از نظامیان زن شاغل در زندان زنانهی هرات نام میبرد و میگوید که در «نخستین روزهای سقوط توسط افراد طالبان کشته شد.»
جاهده میگوید که چند بار پیامهای تهدیدآمیزی نیز دریافت کرده است؛ اما آن چه بیشتر او و همکارانش را وحشتزده کرد، شایعه یا هشداری بود که میان نظامیان زن دستبهدست میشد؛ این که شمارههای تماس آنها از طریق شرکتهای مخابراتی شناسایی شده است. «یکی از همکارانم گفت شمارههای ما را پیدا کردهاند و جای همه نظامیها را پیدا میکنند.» جاهده، میافزاید که این وضعیت سبب شد که بسیاری از نظامیان زن، سیمکارتهای خود را شکسته و سیمکارت تازه را به نام افراد دیگری ثبت کنند و محل زندگی خود را تغییر دادند.
وقتی از جاهده در بارهی بزرگترین نگرانیاش میپرسم، پس از اندکی مکث، میگوید: «دو دخترم جوان شدهاند. اگر طالبان بلایی سر من بیاورند، آیندهی آنها چه میشود؟ میترسم افراد طالبان آنها را به نکاح اجباری ببرند و کسی را هم نداریم که برای ما دادخواهی بکند.»
جاهده تنها زنی نیست که برای پاککردن گذشتهی خود، یونیفورمش را از بین برد. چند صد کیلومتر دورتر از هرات، در کابل، زن دیگری دیگر نیز این مسیر را با اندکی تفاوت تجربه کرده است.
صمیمه که نزدیک به چهار سال در فرماندهی عمومی قوای هوایی افغانستان خدمت کرده بود و به درجهی افسری رسیده بود، پس از بازگشت طالبان، از ترس این که مبادا توسط این گروه شناسایی شود و سپس بازداشت و زندانی شود، تصمیم میگیرد یونیفورم خود را بسوزاند. میگوید که سندهای نظامی، مدارک مربوط به پدرش را که او نیز سالها در ساختارهای امنیتی افغانستان خدمت کرده بود و همین گونه یونیفورم نظامیاش را در گوشهی حویلی گرد آورد و بعد همه را آتش زد. صمیمه، اندکی مکث میکند و با اندوهی که نمیتواند پنهانش کند، میگوید: «آن روز تنها اسناد و لباس نظامیام نسوخت؛ بلکه آرزوها، آینده و سالها افتخارم هم در میان شعلههای آتش از بین رفت.»
صمیمه میگوید که بعد از سقوط جمهوری، مدتی را با همسرش در خانهی بستگانش مخفیانه زندگی میکرد و همواره ترس بازداشت و شکنجهشدن توسط طالبان را با خود داشتند.
صمیمه برای فرار از نگرانیها و هراسی که بر ذهن و قلبش سنگینی میکرد، سرانجام تصمیم گرفت افغانستان را ترک کند. او، اکنون نزدیک به چهار سال است که در پاکستان زندگی میکند؛ کشوری که قرار بود پناهگاه مؤقتی باشد، اما به اقامتی طولانی، پرهزینه و همراه با نگرانی دایمی برای او بدل شده است. «هر روز با ترس از بازداشت و اخراج اجباری زندگی میکنیم.»
نداشتن اسناد اقامتی، پیداکردن کار را در پاکستان را برای صمیمه تقریباً ناممکن کرده است. میگوید که برای تأمین حداقل هزینههای زندگی، گاهی در خانههای دوستانش به صفاکاری میرود؛ اما مزدی که به دست میآورد، تنها برای گذران چند روز کافی است. با این حال، فشار اقتصادی، تنها مشکل صمیمه نیست. میگوید که در این سالها، استرسهای مداوم، افسردگی و دردهای جسمی به رنجهایش افزوده است و در سوی دیگر، همسرش نیز با بیماری کلیهی و مشکلات ستون فقرات دستوپنجه نرم میکند.
صمیمه میگوید که در ۲۰۲۲، همسرش توسط نیروهای طالبان در نزدیکی فرودگاه کابل بازداشت شد. پس از آزادی، تصمیم گرفتند که به پنجشیر بروند تا شاید بتوانند مدتی از زیر نظر طالبان دور بمانند؛ اما این امید نیز دیری نپایید. «در پنجشیر هم دوباره توسط طالبان بازداشت شدیم.»
یافتههای مصاحبه با نظامیان زن در این گزارش نشان میدهد که تلاش برای رسیدن با امنیت نسبی و دورماندن از تهدیدهای طالبان، برای زنان آسان نبوده و به دلیل نداشتن اسناد اقامتی رسمی در کشورهای دوم، ترس بازداشتشدن و بازگرداندن به افغانستان و افتادن در دست طالبان، بخشی از زندگی این زنان شده است.
فریما، میگوید: «همیشه در قلبم یک هراس است که اگر روزی ما را اخراج کنند، پس به دست طالبان بیفتیم، طالبان ما را اسیر بگیرند یا به طور مرموز به قتل برسانند. نه تنها خودم بلکه فامیلم هم در خطر است.»

احساس پوچی و بیارزش دیگر پیامد فروپاشی جمهوری برای فریما است که این روزها با آن کلنجار میرود. «آن همه تقدیرنامههایی که دریافت کردیم و آن همه درس که خواندیم، احساس میکنم همهاش پایمال شده و حقوق بشر اصلاً وجود ندارد.»
فریما اما همیشه با خودش این پرسش را تکرار میکند که چرا نهادهای بینالمللی و سازمان ملل متحد نظامیان زن افغانستان را به حال خود شان رها کرده و هیچ تلاشی مؤثر برای انتقال آنها به کشوری امن انجام نمیدهند. «یکبارگی ما را همین طور تنها ماندند. حتا در ایران، پاکستان و افغانستان همه ما در حالت خطر قرار داریم و مخفیانه زندگی میکنیم.»
شهلا، دیگر نظامی زن، وقتی از سالهای خدمتش میگوید، «احساس مسئولیت»، «عشق به وطن» و «تعهد به مردم» را عاملهایی برای پیوستنش به صفوف نیروهای امنیتی عنوان میکند. او در ۱۳۹۱، زمانی که پیوستن زنان به نیروهای امنیتی افغانستان هنوز با مخالفتهای جدی اجتماعی، تهدیدهای امنیتی و فشارهای خانوادگی همراه بود، تصمیم گرفت وارد وزارت امور داخله شود. او نزدیک به یک دهه در صفوف پولیس افغانستان خدمت کرد؛ سالهایی که هر روز با خطر حملههای انتحاری، بمبهای کنارجادهای و ترورهای هدفمند همراه بود؛ اما هرگز تصور نمیکرد بزرگترین ترس زندگیاش، پس از پایان جنگ آغاز شود. پس از سقوط نظام جمهوری، نخستین چیزی که شهلا از دست داد، امنیت و منبع درآمدش بود. میگوید که پس از فروپاشی جمهوری، زندگی او و خانوادهاش به کابوسی پایانناپذیر بدل شد. «بعد از منفکشدن و قطع معاش، خانوادهام با مشکلات اقتصادی، اجتماعی و روانی روبهرو شد. دخترانم از آموزش بازماندند.»
داشتن احساس ناامنی مداوم به آزار ذهنی شهلا افزوده بود؛ احساسی که حتا در داخل خانه نیز رهایش نمیکرد. شهلا نیز، مانند بسیاری از همکارانش، تصمیم گرفت که پیش از رسیدن نوبت به خانهی او، در بازرسیهای خانهبهخانهی طالبان، همهی مدرکهای هویتی و لباسهای نظامیاش را بسوزاند. «مجبور شدم یونیفورم نظامی و تمام تقدیرنامههایم را که سالهاب با افتخار نگهداری کرده بودم، آتش بزنم.»
شهلا میگوید پس از سقوط جمهوری، خودش و فرزندانش از سوی افراد ناشناس مورد لتوکوب و آزار و اذیت قرار گرفتند و سرانجام ناچار میشود که برای امنیت خانوادهاش افغانستان را ترک کند و به پاکستان پناه ببرد. او امروز، مانند بسیاری از پناهجویان افغانستان، با مشکلهای اقامتی، دشواری تأمین هزینههای زندگی، نبود درآمد ثابت و نگرانی از آینده روبهرو است. «امروز هم بدون آیندهی روشن، در بلاتکلیفی کامل زندگی میکنیم.»
در دو سال گذشته، تشدید روند بازداشت و اخراج مهاجران افغانستان از پاکستان، نگرانی بسیاری از نظامیان زن پیشین را افزایش داده است؛ نگرانی از بازگرداندهشدن به جایی که افزون بر نداشتن دسترسی به حقوق اساسی خود احساس امنیت را نیز از آنها گرفته است.
دفتر هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما)، در ۲۲ آگست ۲۰۲۳ گزارشی با عنوان «مصونیت از مجازات؛ نقض حقوق بشر علیه مقامهای حکومت پیشین و اعضای نیروهای مسلح» را منتشر کرد. این گزارش، موارد ثبتشده از نقض حقوق بشر در فاصله ۱۵ آگست ۲۰۲۱ تا ۳۰ جون ۲۰۲۳ را بررسی کرده است. بر اساس یافتههای یوناما، دستکم ۸۰۰ مورد نقض جدی حقوق بشر علیه افراد مرتبط با حکومت پیشین و نیروهای امنیتی حکومت پیشین ثبت شده بود. این موارد شامل قتلهای فراقضایی، بازداشت و حبس خودسرانه، شکنجه و بدرفتاری و ناپدیدسازی اجباری میشد. در این گزارش آمده که این موارد با وجود اعلام «عفو عمومی» از سوی طالبان برای اعضای حکومت پیشین و نیروهای دفاعی و امنیتی افغانستان رخ داده است. یوناما در این گزارش رقم جداگانهای برای نظامیان زن ارائه نکرده، اما تأکید کرده که اعضای نیروهای امنیتی حکومت پیشین، به دلیل سابقهی کاری شان، همچنان با خطرهای جدی روبهرو استند.
دیدبان حقوق بشر در ۱۰ اکتبر ۲۰۲۴ گزارشی را زیر نام «خیانت دوگانه؛ سوءاستفادهها علیه پولیسهای زن افغانستان در گذشته و حال» منتشر کرد که به طور مشخص وضعیت پولیسهای زن در حکومت پیشین را پس از بازگشت طالبان به قدرت بررسی میکند. این گزارش بر اساس مصاحبه با ۲۴ پولیس زن تهیه شده است؛ شامل زنانی که در داخل افغانستان و شماری از آنها در کشورهای دیگر زندگی میکردند. یافتههای این نهاد نشان میدهد که بسیاری از نظامیان زن پس از آگست ۲۰۲۱ به دلیل ترس از شناساییشدن از سوی طالبان، تهدیدهای طالبان، تماسهای ارعابآمیز و خطر انتقامگیری، مجبور به پنهانشدن یا ترک افغانستان شدند. دیدبان حقوق بشر همچنان مواردی از قتل برخی زنان مرتبط با نیروهای امنیتی حکومت پیشین را بررسی کرده و گفته که طالبان در بسیاری موارد بررسیهای مؤثری در بارهی این ادعاها انجام ندادهاند. این گزارش تأکید میکند که برای نظامیان زن، خطرها تنها به ازدستدادن شغل محدود نشده، بلکه به تهدید علیه امنیت شخصی، خانواده و آیندهی آنها نیز گسترش یافته است.
پروژهی شاهد افغانستان (Afghan Witness) وابسته به مرکز تابآوری اطلاعات (CIR)، در 27 جولای 2023 در گزارشی گفته است که در 20 و 22 جون گزارشهای از سه اعدام فراقضایی نیروهای امنیتی پیشین در هلمند، بدخشان و جوزجان منتشر شد که یکی از این قربانیان بیبیزهرا از کارکنان پیشین ریاست امنیت ملی بود.
در گزارش آمده است که قتل بیبیزهرا از معدود موردهای ثبتشده مربوط به یک زن عضو نهادهای امنیتی دولت پیشین افغانستان است. در متن گزارش آمده است که در هفتهی قتل این زن نظامی، از جسد او تصویرهایی منتشر شد که تا حدودی وقوع این رویداد را تأیید میکند. بر اساس گزارش، بیبیزهرا در ابتدا شکنجه شده و سپس به قتل رسیده است.
جبههی آزادی افغانستان، یکی از گروههای مسلح مخالف طالبان نیز در گزارشی در 2025 گفته است که طالبان پس از 2021 دستکم 30 نظامی زن را کشتهاند.
جنسیت و هویت شغلی؛ تهدیدی مضاعف
نظامیان زن پیش از این که به دلیل هویت شغلی شان مورد سرکوب و خشونت قرار بگیرند، به دلیل جنسیت شان در حاکمیت طالبان بیشتر حقوق اساسی خود را از دست داده و به حاشیه رانده شدند؛ سپس هویت نظامی آنها به تهدیدی دیگر بدل شد؛ تهدیدی که آرامش شب و روز را از آنها گرفت.
منیره یوسفزاده، معاون وزیر دفاع در حکومت جمهوری، میگوید که سرکوب زن نظامی بخشی از یک سیاست کلانتر است؛ سیاستی که حضور زن را در عرصهی عمومی به رسمیت نمیشناسد. به همین دلیل، یک زن نظامی امروز همان سرنوشتی را تجربه میکند که یک قاضی زن، دادستان زن، استاد دانشگاه، خبرنگار، فعال مدنی یا مدیر دولتی تجربه میکند؛ با این تفاوت که سابقهی نظامی، سطح تهدید علیه او را بیشتر میکند.
به باور خانم یوسفزاده، حضور زنان در ارتش و پولیس افغانستان، تنها یک استخدام دولتی نبود؛ بلکه نماد تغییر در یکی از مردانهترین ساختارهای افغانستان بود؛ اما با بازگشت طالبان، این دستآورد تنها متوقف نشد، بلکه به طور کامل معکوس شد؛ زنان از نهادهای امنیتی حذف شدند، استقلال اقتصادی خود را از دست دادند و پیشینهی خدمت شان به عاملی برای تهدید تبدیل شد. «بسیاری مجبور شدند هویت حرفهای، اسناد، تصاویر و حتا لباس نظامی خود را پنهان یا نابود کنند تا امنیت نسبی داشته باشند.»
یوسفزاده با اشاره به عفو عمومی طالبان، میگوید که اگر در موردهایی هم این عفو برای مردان قابل استناد باشد، عملاً شامل زنان نمیشود؛ زیرا عفو فقط به این معنا نیست که کسی کشته نشود. عفو زمانی معنا دارد که فرد بتواند بدون ترس زندگی کند، کار کند، تحصیل کند، آزادانه رفتوآمد داشته باشد و از حقوق اساسی خود برخوردار باشد. او، میافزاید که یک مرد نظامی ممکن است پس از کنار گذاشتهشدن از وظیفه، همچنان بتواند تجارت کند، کار کند یا در جامعه حضور داشته باشد؛ اما یک زن نظامی، پیش از این که به دلیل پیشینهی نظامیاش مجازات شود، به دلیل زنبودن از حق کار، حضور اجتماعی و مشارکت در زندگی عمومی محروم شده است. بنابراین، حذف او تنها یک حذف شغلی نیست؛ بلکه حذف کامل از عرصهی عمومی است.
تهدیدهایی که پس از فروپاشی جمهوری در برابر نظامیان زن در افغانستان شکل گرفت، انتظارهایی را نیز در برابر دولتهای حامی حقوق بشر و نهادهای بینالمللی قرار داد؛ این که برای تخلیهی این زنان از افغانستان اقدام کنند. در عمل اما، همه نظامیان زن نتوانستند از این امتیاز برخوردار شوند و بتوانند باقی عمر شان در کشوری امن سپری کنند.
یوسفزاده، میگوید که نظامیان زن به دلیل نداشتن حضور مؤثر در حلقههای قدرت، شبکههای اقتصادی و تصمیمگیریهای غیررسمی، نداشتن روابط و همآهنگیها با سفارتخانهها و نهادهای بینالمللی، در روند تخلیه جا ماندند؛ زیرا بخش عمدهی فهرستها، ارتباطات و تصمیمگیریهای مربوط به تخلیه از طریق شبکههای مردانه سیاسی، نظامی و امنیتی شکل گرفت. به همین دلیل صدای زنان کمتر شنیده شد و امنیت شان در اولویت پایینتری قرار گرفت.
نبود توجه جدی به نظامیان زن از سوی دولتها و نهادها برای تخلیه، سبب شد که شمار زیادی از این زنان به کشورهای همسایه به ویژه ایران و پاکستان پناه ببرند و از آن جا برای رفتن به کشوری امن تلاش کنند؛ تلاشی که برای همه پاسخ نداده و هنوز نظامیان زن زیادی در این دو کشور با ترس بازداشت و بازگشت به افغانستان زیر حاکمیت طالبان زندگی میکنند.
به گفتهی یوسفزاده، حذف نظامیان زن از ساختار امنیتی و سپس تحمل تهدیدها از سوی این زنان تنها شکست یک نظام سیاسی نبود؛ بلکه که شکست در حفظ سرمایهی انسانی، کرامت زنان و دستآوردهایی بود که در دو دههی حاکمیت جمهوری با مبارزههای نفسگیر و چالشزا به دست آمده بود.







