«روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتهام. هنوز هم هر بار که آن روزها را به یاد میآورم یا در بارهی شان صحبت میکنم، بغضم میشکند و اشک در چشمانم جمع میشود.» نسترن –نام مستعار- میگوید که یکی از روزهای بهار همین سال، نیروهای طالبان وارد خانهاش شدند و او را با خود به ریاست امربهمعروف طالبان در همان شهر بردند و از آن جا به زندان منتقل کردند؛ نسترن اما با این که در پشت میلههای زندان قرار داشت، دلیل بودنش در آن جا را نمیدانست.
نسترن در خانوادهای کوچک زندگی میکرد؛ او دو خواهر و مادرش که آموزگار است. نسترن میگوید که تنهایی مادرش برای تأمین نیازهای خانواده و ناچیزبودن امتیاز آموزگاری که آن هم همیشه سروقت پرداخت نمیشد، سبب شده که او نیز کمر ببندد و بکوشد بخشی از بار تأمین نیازهای خانواده را به دوش بکشد.
نسترن یک کتابفروشی آنلاین ایجاد میکند؛ کاری به گفتهی خودش برای او تنها یک شغل نبود، بلکه تلاشی بود برای زندهنگهداشتن فرهنگ مطالعه، به ویژه برای دخترانی که از حق آموزش محروم شدهاند. «در کشوری زندگی میکنم که زنان از بسیاری از حقوق اولیه، از جمله تحصیل، کار و آموزش، محروم شدهاند. با وجود این محدودیتها، تلاش کردم امید را زنده نگه دارم. کتاب میفروختم، در بارهی کتاب صحبت میکردم و مخاطبانم را به مطالعه تشویق میکردم.»
نسترن، بلاگر و کتابفروش، میگوید که تنها زنی در شهر خودش بود که به صورت آنلاین و حضوری کتابفروشی میکرد؛ حرفهای که به گفتهی او معمولاً در اختیار مردان است. فعالیتهای نسترن در شبکههای مجازی، سبب میشود که بارها از سوی طالبان تهدید شود؛ زیرا «آنها هم با کتاب مخالف بودند و هم با حضور و فعالیت من در فضای مجازی. صفحه انستاگرامم نیز نزدیک به صد هزار دنبالکننده داشت و بسیاری از مردم مرا میشناختند.»
نسترن در حالی در شبکههای مجازی فعالیت گسترده داشت که طالبان در برخی ولایتها مانند کندهار استفاده از زنان از گوشی هوشمند را ممنوع کرده و صدای زنان را عورت گفتهاند.
سرانجام فعالیتهای نسترن سبب شده که طالبان او را بازداشت کنند و به زندان بیندازد. «یک روز به خانه ما آمدند و مرا با خود به ریاست امر به معروف و نهی از منکر بردند. هرچه پرسیدم دلیل بازداشت من چیست و هرچه گفتم اگر لازم باشد فعالیتم را متوقف میکنم، هیچکس به حرفهایم گوش نداد. همان روز مرا به زندان منتقل کردند.»
نسترن میگوید که چهار روز را در بازداشت طالبان ماند؛ «چهار روزی که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد.»
به گفتهی نسترن، زنان در زندان طالبان در شرایط بسیار دشواری نگهداری میشدند. ادامه میدهد: «محیط زندان کثیف و غیرانسانی بود و فضای آن بیشتر شبیه صحنهای از یک فیلم تلخ بود. در هر اتاق، یکی از زندانیان را مسئول دیگران کرده بودند و با فریاد، تحقیر و زورگویی با زنان رفتار میشد.»
نسترن میگوید که همه زندانیان، بدون توجه به نوع اتهام شان در هر رده سنی در کنار هم نگهداری میشدند؛ جایی که زنان متهم به دزدی و متهم به قتل زیر یک سقف بودند؛ وضعیتی که ترس و دلهرهی نسترن را بیشتر کرده بود. «شنیدن داستان زندگی هر کدام و زندگیکردن زیر یک سقف با کسانی که مرتکب جرایم سنگین شده بودند، برایم بسیار ترسناک بود.»
در زندانی که نسترن نگهداری میشد، فعالان زن و دیگر زنانی نیز حضور داشتند که بدون ارتکاب عملی جرمی در آن جا به بند کشیده شده بودند. نسترن، میگوید که همزمان با او یک پزشک زن را نیز به زندان آوردند، تنها به این دلیل که پوشش مورد نظر طالبان را رعایت نکرده بود. نسترن میافزاید: «در طول مدت بازداشتم زنان بسیاری را تنها به دلیل رعایتنکردن حجاب اجباری بازداشت میکردند و خانوادههای شان برای آزادی آنها مجبور به پرداخت پول میشدند.»
پس از چها روز ماندن در زندان، نیروهای امربهمعروف و نهیازمنکر طالبان نسترن را به ریاست این نهاد منتل میکنند و با لحنی خشن و تحقیرآمیز با او برخورد میکنند. میگوید که برخی از نیروهای امربهمعروف او را به مرگ نیز تهدید میکردند. میگوید که با فریادزدن و صدای توأم با خشونت، از او خواستند که دیگر در فضای مجازی فعالیت نکند و صدایش نیز نباید از شبکههای مجازی پخش شود.
نسترن برای این که از قید طالبان رها شود، ناچار میشود که تعهد اجباری بدهد و پای آن را امضا کند. «آن تعهد را نه از روی رضایت، بلکه از روی ترس و اجبار امضا کردم؛ زیرا تنها آرزویم این بود که دوباره به زندان بازگردانده نشوم.»
نیروهای امربهمعروف طالبان برای تأکید پس از امضای تعهدنامهی کتبی نیز از نسترن میپرسند که آیا پس از این رویداد باز هم به فعالیتهایش ادامه خواهد داد؟ نسترن با این که به آنها از ادامهندادن به فعالیتهایش اطمینان میدهد، اما ته دلش نمیتواند خود را برای دستکشیدن از فعالیتهای قناعت بدهد. میگوید: «من خودم را یک زن ضعیف نمیدانم. همیشه رؤیاهای بزرگی داشتهام و برای رسیدن به آنها جنگیدهام؛ اما امروز واقعیت زندگیام با آرزوهایم فاصله زیادی دارد.»
نسترن به دلیل حفاظت از امنیت جانی خود، ناچار میشود که پس از رهایی از زندان فعالیتش را از سر نگیرد؛ اما هنوز هم احساس امنیت ندارد و از احتمال ازدواج اجباری نیز نگرانی دارد؛ زیرا بعد از رهاشدن از زندان یکی از مأموران امربهمعروف از او خواستگاری کرده است.
نسترن برای این که از تهدیدهای طالبان در امان بماند، ناچار میشود خانه و شهری که در آن بزرگ شده را عوض کند و به شهر دیگری بکوچد و به زندگی در خفا ادامه بدهد. او، با این که شب و روز در نگرانی و ترس زندگی میکند، اما هنوز در سرش آرزوی دستیافتن به آزادی و برابری را دارد. «با وجود تمام این رنجها، هنوز یک آرزو را از دست ندادهام؛ آرزوی روزی که هیچ دختری به خاطر خواندن کتاب، کارکردن یا داشتن صدا، از آزادی خود محروم نشود.» نسترن ابراز امیدواری میکند که آن روز از راه برسد؛ هرچند تا آن زمان ناچار است در سکوت به زندگی ادامه بدهد.







