زحل حبیبی
حساب روزهایی که شوهرم با دستِ خالی و گفتنِ اینکه «کار نیست» به خانه میآمد، از دستم رفته بود. او هر شام که به خانه میآمد، با سیمای اندوهناک و اخمی که درست وسط پیشانیاش جاخوش کرده بود، کنار دروازه مینشست و سوالهای ما را با بیحوصلهگی و بدخویی جواب میداد. بیپولی و بیکاری شوهرم ربط مستقیمی به اوضاع ناپایدار کشور داشت. خبر سقوطِ یکی پیِ دیگرِ ولسوالیها و ولایات کشور، از هر طرف به گوش میرسید و بر وخامت اوضاع سیاسی و اقتصادی میافزود.
روزی که کابل سقوط کرد و مردم از مکانهای مختلف در میدان هوایی کابل تجمع کرده بودند، شوهر من هم یکی از کسانی بود که به امید خروج از کشور و فرار از این وضعیت طاقتفرسا، آنجا حضور داشت.
آنروز، قبل از رفتناش او را با خوشحالیِ بکر و بیسابقهای در مقابل خودم یافته بودم. زمانی که به خانه آمد، من نوزادم را در آغوش داشتم؛ او با همان شادمانیِ که من با دیدن آن ماتام برده بود، دخترم را از آغوشم گرفت و بوسهای روی صورت او گذاشت. در آن اواخر، هیچگاهی ندیده بودم او با کودکانمان بازی کند و نوزادمان را در آغوش بگیرد.
آنروز، همانطور که بیوقفه لبخند میزد و میشد هیجان را از کوچکترین اجزای صورتاش خواند، با لحن عیارانه میگفت: «از میدان هوایی کابل، مستقیم همه را به خارج از کشور انتقال میدهند. تعداد زیاد مردم به میدانهوایی منتظر پرواز طیارهها هستند. برایم دعا کن قبل از پرواز طیاره بتوانم خودم را آنجا برسانم. انشاءالله از افغانستان بیرون میشوم. وقتی رفتم، حسابی کار میکنم؛ پول زیادی برایتان میفرستم و به یاریِ خدا، یکبار که جابهجا شوم، سپس تو و بچهها را هم نزد خودم میخواهم.»
لبخند از صورت او جدا نمیشد. در دل من هم اُمید تازهای جوانه زده بود. تصویر فقر، ناداری، بیپولی و بدخویی شوهرم پیش چشمانم تار میگشت؛ کمکم آرزوی اینکه فرزندانم بدون هیچ دغدغهای کودکی کنند و آیندهی درخشانی داشته باشند، جان میگرفت.
برای خرسندیِ شوهرم خیلی شاد بودم؛ میدانستم در خارج از کشور برایش کار و کاسبیِ مناسبی پیدا میشود و برای کودکانم خوراکه، پوشاک و مسکن خوبی تهیه میکند.
شوهرم با پول فروش کراچی دستیاش، که همه داراییمان در این چندسالی که در مندوی شهر مزارشریف میوه فروشی میکرد بود، توانست بدون هیچ معطلی از مزار تا کابل، خودش را درست به میدان هوایی برساند.
نمیدانستم کجا قرار است برود اما همین که از این حالت اسفبار نجات مییافتیم، خودِ خوشبختی بود.
دو سه روزی گذشت اما احوالی از او نیامد. امیدوار بودم از پرواز جا نمانده باشد؛ میخواستم هر احتمالی که قصد خشکاندن جوانههای اُمیدی که بعد از سالها سختی در دلم روییده بود را داشت، نادیده بگیرم. اما نمیتوانستم انکار کنم، در سه روزی که بدون هیچ اطلاعی از او سپری میکردم، کمکم احساسات خوب جایش را به احساس بد داده و نگراناش میشدم.
از چند دروهمسایه در مورد میدان هوایی پرسیدم؛ حرفهای سرسامآوری میگفتند. یکی از آن حرفها این بود که گویا در میدان هوایی مردم بر بالهای طیارهای نشستند و بعد از پروازِ طیاره، مردم به زمین افتاده تکهتکه شدند.
دلم به طرز وحشتناکی شور میزد. روز بعد شنیدم در میدان هوایی کابل انتحاری صورت گرفته و تعداد زیاد مردم جان باختهاند؛ با قلب مملو از غصه به خدا التماس میکردم که شوهر من یکی از آنان نباشد.
اما از قضا، شوهرم در آن حملهی انتحاری جراحت عمیقی برداشته بود. او بعد از آن حادثه، معیوب و زمینگیر شد. هیچچیز طبق برنامه پیش نرفت و مهیبتریناش حالت شوهرم بود. من در منجلاب بدی گیر افتادم. دنیا پیش چشمانم خاکستری شد. من مدام باید از شوهرم که نمیتوانست حرکتی بکند، مراقبت و پرستاری میکردم.
بعد از آن، همه معادلات برعکس شد. سوال «نان آوردی؟» فرزندان قدونیمقدِ من، مرا نشانه میگرفت.
نبودِ کار، پول و دستان خالی، دلیل اخمی بود که اینبار وسط پیشانی من جا خوش کرده بود و رویهم رفته، بر این نگرانیها هزینهی دارو و درمان شوهرم نیز تلنبار گشته بود.
مشکلات من یکی دوتا نبودند. احساس میکردم تمام پلههای نردبان نامرئیِ پشت سرم فروریخته و درهای روبهرویی یکی پیِ دیگری بسته میشوند. آشناها از من گریزان بودند. حیران مانده بودم به چهکسی با گریه و گلایه پناه ببرم؛ به کی بگویم دو روز میشود کودکانم لب به هیچ غذایی نزدهاند. من حتی قادر به خرید چند قرص نان خشک هم نبودم. چند دری را کوبیدم تا کار گیر بیاورم. مرا مجال نبود که از هیچ کاری دریغ کنم؛ اتوکاری لباسها، لباسشویی، گردگیری، صفاکاری و… اما همهجا، در هر خانهای، دغدغهی نان بود و نتوانستم کار پیدا کنم. کشور در بحران بدی فرورفته بود. در کشوری که مردی از بیکاری، بهناچار تا مرز مرگ میرود و برمیگردد مگر یک زن میتوانست کار پیدا کند؟!
در این میان، حالِ فرزند بزرگترم نیز هر روز بدتر میشد؛ او که صنف دوم مکتب بود، روزی وسط صنف درسی از گرسنهگی و بیحالی از هوش رفت و داکتر بعد از معاینه و تجویز چند داور مرا به تقویهکردن او با میوه و غذاهای مقوی فراخواند.
ناتوان بودم؛ نه کار و کاسبیای داشتم و نه کسی را برای کمک. من میتوانستم چند روزی را گرسنه سر کنم اما کودکانم کوچکتر از این وسعتِ تحمل بودند.
شروع کردم به فروش وسایل خانه. بخاری، تلویزیون حتی تُشک و پردههای خانه را بابت تهیه چند قرص نان فروختم و سفرهی چند وعده غذاییِ خوب نه، ولی فقیرانه را مقابل خانوادهام چیدم.
اما بعد از مدتی هیچ وسیلهای برای فروش در خانه باقی نماند. هر شام سفره خالی بود و بدن نحیف فرزندانم و لباسی که هر روز به تن آنها گشادتر میشد، حکم مرگم را میداد.
سومین شبی بود که هیچچیزی برای خوردن نداشتیم؛ تا خود صبح نخوابیدم و گریه کردم. چهرهی زرد و زار فرزندانم که هر شب در مقابل چشمانم پژمردهتر میشدند را نوازش کردم. خسته شده بودم از اینکه مقابل درخواستهای اطفالم از ناچاری به گریه بیفتم. اینکه پسر پنج سالهام بجای بازیچه نان میخواست، یعنی هزار بار زیر خط فقر.
دوروبرم را برانداز کردم، اتاقِ ما خُرد و نمدار بود. خیلی هراس داشتم از زمستانی که قرار بود بیاید و ما هیچ پولی برای تهیهی مواد سوخت و گرمکردن اتاق کوچکمان نداشتیم.
چقدر بدبخت بودم من و بدبختتر کودکانم که چشمهایشان برای تکهنانی برق میزد. دخترم «آرزو» فقط شش ماهاش بود؛ من حتی نمیتوانستم هزینههای او را تامین کنم. نمیتوانستم مرگ تدریجی عزیزترینهایم را پیش چشمانم ببینم.
آن شب سنگی روی دلم گذاشته تصمیمی گرفتم که ممکن بود بعدها بهخاطر آن تصمیم، هزار بار سرم را به دیوار بکوبم. بلاخره مقابل پیشنهادی که چند شب بود شوهرم ملول و غمزده دمِ گوشام میخواند، نتوانستم تاب بیاورم و اینبار را نفی کنم. گویا عاقلانهترین کار ممکن در نظرم همین بود.
صبح قبل از بیدار شدن همه، پس از اندکی کلنجار، دخترِ شش ماههام «آرزو» را به آغوش گرفتم؛ او غرق خنده شده، صورتاش را بر گردنام میمالید. تازه با بوی تنام خو گرفته بود. آنروز اما با سماجتی ظالمانه، او را به آغوش غریبهای سپردم.
زمانی که از او جدا میشدم، قلبام به شدت میسوخت. جیغ و گریههای آزاردهندهی او به دنبال من و دستانی که تازه یاد گرفته بود با دیدنام به هوا بلند کند، به آسانی میتوانست مرا به دار تردید بکشاند. اما وقتی حرفهایی که شوهرم شب با دیدن ضجههای من گفته بود در ذهنام تداعی میشد، نمیگذاشت نرم شوم.
«آرزو را به خانوادهی پولداری میدهیم. حداقل از شر ما که پول شیرخشکاش را نداریم نجات پیدا میکند. هم او خوشبخت میشود و هم ما با پولی که میگیریم حداقل زمستان چهار بچهی دیگر را زنده نگهمیداریم، فکر کن! احساسی تصمیم نگیر.»
شاید شوهرم حقیقت را میگفت؛ اینطور هم آرزو نجات مییافت و هم فرزندان دیگرمان.
من آنروز کودک شش ماههام را در بدل چهلهزار افغانی به خانوادهی نسبتاً پولداری فروختم؛ درحالیکه هیچ توجیح قابل قبولی برای این کار احمقانهام نداشتم. البته فکر میکردم شاید اینطور کمتر زجر ببینم، یا شاید بعد از مدتی فراموشم شود؛ وقتیکه چهار کودک دیگرم از فرط گرسنگی در وقت راهرفتن از حال نروند، دوری آرزو برایم بیمعنی میشود.
من امیدوار بودم با پول فروش دخترم با شکم سیر بخوابم اما بیخبر از اینکه بعد از آن شب، من دیگر نخوابیدم. با آن پول، مدتی را اندکی بهتر سر کردیم؛ اما آخرین تصویر دخترم و گریههایش هرگز از خاطرم نرفت. نمیدانستم کجاست؟ چه میکند؟ مرا به خاطر دارد؟ حس میکردم تکهی از وجودم نیست! در مقابل سوال فرزندانم که سراغ خواهرشان را میگرفتند، بارها میشکستم. آنهایی که معنی گرسنگی را نمیفهمند، با نگاههای تنفرآمیز و سوالِ «کودکات را چرا فروختی؟» خنجری به قلبم فرو میبردند.
مدام به این فکر میکنم که پیش از من چند مادر دیگری مجبور به فروش فرزندش شده است؟ چند «آرزو» قربانیِ فقر خانوادگی شده است؟
فروش فرزند چه دلیل دیگری میتواند داشته باشد جز نجاتدادن جان چند فرزند دیگر؟
چرا هر روز آمار فروش کودکان در کشور بالا میرود؟
اما پاسخ این سوالات را مدتیست خودم دریافتهام: بیکاری و گرسنهگی درد هولناکیست که آدمی را وادار به هرکاری میکند!







