زحل حبیبی
حالت بد روحی، وادارم میکند تا مدام به خوددرگیری و خودآزاری پناه ببرم. در دانشگاه با اصطلاحاتی مثل دپریشن، سایکوتیک، دیستایمی و… آشنا شده بودم؛ نمیدانم به کدام یک دچارم اما تاحالا دوبار با بغض گلوگیر که راه نفسام را میگیرد، تا پرتگاه خودکشی رفته و در آخرین لحظات منصرف شدهام.
من نرگس هستم؛ دانشجوی سال چهارم دانشکدهی علوم اجتماعی، دیپارتمنت روانشناسی، دانشگاه بلخ. پدرم دکان کوچکی در مندوی شهر مزارشریف دارد. قبل از اینکه طالبان زنان را از کار در مؤسسهها، دفاتر خارجی و داخلی و نهادهای مشابه به آن برطرف کنند، مادرم کارمند یکی از نهادهای دولتی بود. در یک خانوادهی هفت نفری، بهشمول مادر و پدرم با چهار خواهر و برادر کوچکتر زندگی میکنم.
دلنشینترین، شادترین و شاید تکرارنشدنیترین روزهای زندگی من دوران دانشجوییام بود. با جمعی از دختران و پسرانی که همانند فامیل توأم با صمیمیت و اشتیاق، سرشار از خاطرههای شیرین، تجربیات ارزنده و لحظات بهیادماندنیِ زیادی، داخل یک صنف بر فرضیت علم میپرداختیم. اما اینکه از چه بابت تصویر دختران با عالمی از آرزوهایشان یکباره از روی کرسیهای دانشگاه محو شد را نمیدانم.
هربار که از مسیر دانشگاه میگذرم، حسی مرا وادار میکند تا آخرین لحظات چشم از تعمیر دانشکدهی علوم اجتماعی بر ندارم. همچون مادری که بعد از سالها دیدار فرزندش نصیباش گشته، قلبم میسوزد و بیتابی در سراسر وجودم مستولی میگردد.
میدانم در گوشهای از محوطهی دانشگاه صدای خندههای دختران با عالمی از آرزوهایشان، خاطراتشان از استرسهای سیمینارها و امتحانات دفن شده است.
بیشتر از نُه ماه از بستهشدن دروازههای دانشگاه بهروی دختران میگذرد اما هیچ روزی نیست که دانشگاه بلخ فکر و ذهنم را به بازی نگیرد.
روزی که اجازهی ورود به دانشگاه را برایمان ندادند، همه شوکه شده بودیم؛ من مدتها از خواب و خوراک افتاده بودم اما با اینحال منتظر اطلاع ثانوی که هیچ احتمالی برای به وقوع پیوستناش نبود، ماندم. بیشتر از نه ماه گذشت اما در این اواخر حالم اصلا خوب نیست. شدیداً تحت فشارهای عصبی قرار گرفتهام. میدانم افسردگی دارم شاید هم از گونهی مزمن و بدخیم آن. بارها به داکتر مراجعه کردهام و مدتی میشود داروی اعصاب مصرف میکنم. اما حقیقتاً که هیچ خوابآور و آرامبخشی قادر به حذف کردن کابوسهای نیمهشبم نیست.
از آخرین مکالمهی تلیفونیام یک هفته میگذرد که با نمایندهی صنفمان داشتم. او گریه میکرد و میگفت دیگر هیچ امیدی به آینده و زندگی ندارد؛ تا روزها یادآوری گریههایش حال مرا میگرفت. در حیرتم از میزان صبر و تحمل هزاران دختر افغان که از حق تحصیل محروماند؛ با آنکه من و دوستانم در حالیکه قرار بود رواندرمان شویم، در چنگال افسردگی دستوپنجه نرم میکنیم.
این حجم عظیم حقارت، بیچارگی و بیعدالتی هربار به سمت اتاقهای دنج و تاریک تنهایی هدایتم میکند تا دوباره ملولتر از قبل به پیلهی خودم فرو بروم و همان افکار وحشتناک در ذهنم تداعی شده، شروع به خوددرگیری کنم.
داکتر همیشه توصیه میکند که باید امیدوار باشم و به روزهای خوب فکر کنم. چشمانم را میبندم، میخواهم آیندهی خیالی برای خودم مجسم کنم؛ دوباره خیالم را میسپارم به دانشگاه. با خود میگویم شاید روزی دانشگاه بلخ، شاهد حضور دوبارهی دختران باشد؛ در شهر و بازار هیچ نگاهی دختران را به دار وحشت نیندازد تا بیشتر بدنمان را لای حجاب اجباری فرو ببریم؛ و بعد قدم به قدم برنامه میریزم که گویا به تحصیلاتم ادامه میدهم، از پایاننامهی تحصیلیام دفاع میکنم؛ شاید بخت یار باشد و معاینهخانهای بگیرم تا در مخارج خانه هم بتوانم کمک دست پدرم شوم؛ شاید روزی خواهرانم مکتب بروند و مادر هم بتواند دوباره به کارش برگردد. اما هیچ خیالی به امیدواری منتهی نمیشود. همین که چشمانم را باز میکنم همه تلاشهایم، آرزوهایم، آینده و تحصیلاتم با یادآوری حکم منع دختران از ورود به دانشگاه، مقابل چشمانم دود میشود و راه گلویم را حصار میکند.
شرایط بد اقتصادی بارها پدرم را تا مرز کشور ایران کشاند اما موفق به مهاجرت غیرقانونی به خاک ایران نشد. چه بدانم! شاید با مهاجرتِ پدرم حداقل یک روزنهای به سمت زندگیمان نور میافکند و میتوانستیم از این وضعیت بد اقتصادی نجات بیابیم. کاش راه گریزی بود! اینجا هیچچیزی و هیچکسی سر جای خودش نیست. سفرهها طعم فقر میدهد و جامعه بوی مخوف ناامیدی، بیعدالتی و تبعیض… و من و امثالِ من با روح زخمی و روان به بازی گرفته شده، مدتهاست بهای دختر بودن را میپردازیم.







