زینب مبارز
شهرم امشب خفته در خون است؛ هراتم، شهر نشاندهندهی تمدن ما، امشب زیر آوارها است. آیا امشب و شبهای بعد، خواب بر ما رواست؟
آنی که آنجا بهخاطر از دستدادن فرزندانش و خانوادهاش زانوی غم بغل گرفته و هر لحظه ضجه میزند؛ پدری و مادری که خودش را روی جنازهی فرزندش انداخته و ناله میکند؛ میگوید دخترم، دلبندم تو چرا ما را رها کرده و رفتی؟! من بدون تو چگونه زندگی کنم تک فرزندم؟ جواب بده!
چند روز قبل زندگیام را غرق در خوشحالی میدیدم ولی حالا باز هم دنیایم را همچون جهنم میبینم و میسوزم؛ آتشی در سینه دارم که محال است خاموش شود.
«دخترم! عزیزم، تورا بهخدا بیدار شو؛ اینقدر نخواب! من بدون تو چگونه زندگی کنم؟»
آیا این ضجهها میگذارد آرام باشیم؟ آیا من اینجا بخوابم؟!
با شنیدن ضجهها و نالههایی که دلم را میسوزاند، چگونه سرم را روی بالش گذاشته و در بستر گرم با خیال راحت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است بخوابم؟ در حالیکه آنها دار و ندار خود را از دست دادهاند!
پدری که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب، کولهبارش را میبست و میرفت دستفروشی تا برای فرزندانش لقمهی نانی تهیه کند و نزد خانوادهاش سرافکنده نباشد؛ که وقتی شب نزد خانوادهاش میآید دستاناش خالی نباشد؛ تا فرزند کوچکاش که هر لحظه منتظر آمدن پدرش از بازار است را با دادن خوراکی دلخواهش خوشحال کند.
و یا آن پیرمردی که سالها کارگری کرد و زحمت کشید تا سرپناهی (خانه) برای خانوادهاش آماده کند برای زندگی؛ حالا آن آشیانه ویران شده و هیچ چیزی از آن باقی نمانده است. حالا این پدر پیر چگونه زندگی کند؟ چگونه با دستان ناتوان و چشمان نابینا خانه بسازد؟
من چه میتوانم در این گوشهی شهر بلخ؟ گریه!
مطمئناً کسی باور نخواهد کرد اما حاضرم بهخاطر لبخندی روی لب این هموطنم جانم را فدا کنم.
نمیتوانم… نمیتوانم بنویسم، واقعا نمیتوانم! دستانم یاری نمیکند.
ذهنم همزمان دو وظیفه را یکجا انجام نمیدهد؛ فکر کردن به آنها و یا نوشتن؟
توان دیدن این مرد بر سر مزار همسفرش را ندارم؛ جیگرم پارهپاره میشود!
و یا آن پسری که نزدیک به هشت سال میشود دختری را دوست داشت و دو روز بعد با عشقاش ازدواج میکرد و آشیانهاش را میساخت؛ حالا آن دختر زیبا را در زیر خروارها خاک دریافته است و امیدی به زندگی ندارد.
شاید این سختترین شبی است که میگذرانم؛ برای بسیاریها شاید آسان نباشد. من نمیتوانم. چشمهایم اشک تمام کرده است.
یاالله رحم کن بالای این ملت مظلوم که جز چشمدید بر کمک بیگانهگان، چیزی زیادی از خود نداریم.
مرا ببخش اگر تورا ویران کردم، تورا کمک نکردم تا سر پا ایستاد شوی چه من یا منِ گذشته مرا ببخش!
شاید نتوانم تمام احساساتم را در این متن بیان کنم اما امشب آنقدر گریستم که اشکهایم تمام شد.
در آرزوی لبخند هموطنان و آبادی وطنم!







