زحل حبیبی
گاهم به قاب عکس روی دیوار خیره مانده است. شوهرم با غرولند میگوید: «صد بار گفتم با ماتم گرفتن تو احمد زنده نمیشود.» چشمان نمناکم را بهزور میگیرم و متوجه پارچههای سفید دور و برم میشوم؛ فقط تا صبح وقت داشتم روی همه اینها گُل بدوزم و فردا دستمالهای جدیدی بیاورم. سوزن را به چشمانم نزدیکتر میکنم و به شوهرم با گلایه و حسرت میگویم: «اگر احمد بود نمیگذاشت مادر پیر و بیمارش بابت پول ناچیزی دست به دوخت و دوز بزند.»
نوک انگشتانم زخمی استند و با هر تماسِ سوزن، درد را تا مغز استخوان حس میکنم. تا نیمههای شب با پارچههای سفید و نخ آبیرنگ ور میروم. صبح با درد بدی دست و شانهام وقتتر از همه بیدار شده دستمالهای گلدوزی شده را اُتو کشیده، برای تحویل دادن آماده میکنم. صبحانه را میچینم و رأس ساعت هفتِ صبح، در حالی با شتاب دست و صورت دخترکم را میشویم که داد و بیداد شوهرم ناشی از دیر شدن، فضای خانه را دربرگرفته است. شوهرم دست دخترکمان را گرفته با داد و هوار روانه بیرون میشود؛ من هم برقعام را هرچه سریعتر بالای سرم درست کرده به آن دو خودم را میرسانم.
به موتر کنار جاده دست تکان میدهم و شوهرم با عجله دست به جیب برده به شمردن چند قِران پولش مشغول میشود. دخترم از دستفروش کنار جاده اسباب بازی گرفته است. درحالی که بازیچه را دوباره به صاحبش برمیگردانم، رو به دخترم با اطمینان میگویم «حین برگشتن برایت میخرم.» سوار تاکسی میشویم. تکسیران را مرد سرد و خشنی یافتم که میان «دیرمان میشود» و «زودتر راه بیفتیمِ» شوهرم هنوز منتظر یک نفر برای تکمیل شدن تعداد سواریها است.
در میان راه کنار ایست بازرسی موتر توقف میکند.
راننده شیشه را پایین میکشد و مردی که قبل از سرش، میل تفنگاش به داخل موتر نفوذ کرده، به پشتو چیزی میپرسد. دیدن تفنگ و شنیدن صدای بماش مرا به دار وحشت رها کرده، بیاختیار یکه میخورم اما راننده در حالی که به من و شوهرم اشاره میکند، با لحن ساختگی و ملایمی به فارسی میگوید: «نه نه، سیاهسر بدون محرم نیست؛ ایشان خانمِ مرد کناری میشود.»
از نگاه کردن به مردی که از شیشهی موتر سرش را به داخل کرده بود میهراسم اما حس میکنم در همان چند لحظه چندین بار سر تا قدمام را برانداز میکند.
موتر دوباره حرکت کرده از ساحهی بازرسی بیرون میشود اما تا رسیدن به مقصد، من از وحشت تفنگ و آن نگاهای محسوساش نمیتوانم بیرون شوم.
از میان ازدحام مردم شهر مزارشریف وارد مارکیت متحد میشوم و چند لحظه بعد در جریان احوالی پرسی شوهرم با فروشنده، دستمالهای گلدوزی شده را از میان کیسهی تکهای درآورده و جلو مغازهدار میگیرم. مغازهدار به بررسی کردن گُل روی دستمالها میپردازد و سوالی نگاه کرده، میپرسد: «توافق کرده بودیم؟»
شوهرم بهجای من میگوید: «هفتهی قبلی پنجصد افغانی به تعداد خواسته شده توافق کردیم. اندازه و فرمایش را هم خودت داده بودی.»
بعد از یک سکوت طولانی مغازهدار سرش را میخاراند و سمج و قاطع میگوید: «نمیشود! به او قیمت کسی حتی از ما نمیگیرد کاکاجان.» و بعد با حاشیهروی ادامه میدهد: «قبل از تحولات فروشات ما خیلی خوب بود. کار بود، پول بود. مردم هم زود به زود خریداری میکردند؛ حالا بازار فروشات متأسفانه کمرنگ شده اما اگر خواسته باشی ۲۰۰ افغانی همهاش را میگیرم.»
خشکی وحشتناکی در گلویم حس میکنم.
به التماس میافتم: «چشمانم کمبین هستند تمام هفته را با نخ و سوزن کار کردم. شوهرم بیکار است و پسر بزرگم شهید شده. هفت اولاد دارم…»
اما او میان حرفم میپرد. از توافق به قرارداد امتناع ورزیده، کیسهی دستمالهای گلدوزی شده را با دستش پس میزند.
بحث شوهرم با مغازهدار بالا میگیرد. پا پس میکشم و با ۲۰۰ افغانی که از دکاندار دریافت میکنم هر سهمان با قدمهای بیرمق راهی خانه میشویم.
حینی که به خانه برمیگردم، شوهرم سفارشات جدید را جلو چرخ و وسایل گلدوزیام میگذارد. دوباره قاب عکس روی دیوار با وصفی که تصویر پسرم را با لباس نظامی در بر گرفته، نگاهم را به سمت خودش دعوت میکند.
سه سال از شهادت پسرم میگذرد. او را در نتیجهی نبرد رویارویی با طالبان از دست دادیم. سه سال پیش همهچیز خوب بود؛ پسر بیست سالهام تمام مخارج خانواده را مرفوع میکرد اما پسرکم نامراد رفت و از او فقط همین قطعه عکسی را دارم که دیدنش کفاف میدهد مرا قطرهوار ذوب کند.
با دلی پر از آه و حسرتم که سر خمیده شوهر و نگاههای به درازا کشیدهی دخترک شش سالهام به سمت اسباببازی مورد علاقهاش روی حسرتهای دلم تلنبار میگردد.







