مینا فراز، نویسنده اهل هرات، متولد ۱۳۷۹ است. وی دانشآموختهی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه هرات بوده و در حال حاضر تحصیلات دورهی ماستری خود را به گونهی آنلاین پیش میبرد. خانم فراز به دلیل مشکلات موجود در افغانستان، به ایران مهاجرت کرد اما مشکلات زندگی مهاجران افغانستانی در ایران او را مجبور به خانهنشینی کرده است.
من «خالد قادری» در این مصاحبه با خانم مینا فراز در مورد وضعیت زندگی مهاجرین افغان در ایران بهخصوص زنان، صحبت میکنیم.
قادری: خانم مینا فراز، برای شروع سخن و آشنایی بیشتر خوانندههای ما با شما، لطفاً از خودتان بگویید.
فراز: همیشه که حرف از معرفی میشود، انسانها خودشان را با نام، نام خانوادگی، تحصیلات و.. به معرفی میگیرند و خود واقعیشان را پشت نقابهای گوناگون مخفی میکنند؛ هیچکس نمیداند که کی، چگونه و چند بار زیر بار ساختارهای مردسالارانهی حاکم در جامعه له شدهاند. به رسم زمانه باید بگویم: مینا فراز هستم دختری از یک خانوادهی مردسالارِ دهاتی. از آن خانوادهها که زنانش را چه به درس و مشق؟ زنان باید مالداری و لباس شستن و زنِ زندگی بودن را بلد باشند. از آنها که دخترانشان را پشت هفت پرده پنهان میکنند، دختران آفتاب و مهتاب ندیده.
مکتب را که تمام کردم، مادرم خواست دانشگاه بروم. دانشگاه رفتن در دهِ ما برای دختران امری عادی نبود و ما با سیلی از مخالفتهای خانوادگی مواجه شدیم. لیسانس را با اصرارهای مادرم که مقابل اقوام پدری ایستاد و گفت:« حداقل برای خودش معلمی شود و فردا روز دستش جلوی مردی دراز نباشد» شروع کردم، و تحت حکومت طالبان به اتمام رساندم.
مطالعه همیشه بهترین سرگرمیام بوده و رمانها را بیش از هر کتاب دیگری دوست دارم. اما گاه در زندگی اتفاقاتی میافتد که انسان به ناگاه خودش را در عمق اقیانوس مییابد، در قعر تاریکی و در حال غرق شدن. آمدن طالب برای من اینگونه بود. شدیدترین تکان را در زندگی جایی خوردم که بدنم واکنش نشان داد، و گفت: باید کاری کرد!
این بار مطالعه را نه برای سرگرمی که برای فهمیدن شروع کردم و نوشتن شد عاملِ سر پا ماندنم و بعد از آن مهاجرت و دغدغههایش…
قادری: قبل از سقوط کشور و تسلط طالبان، زندگی شما چه سیری داشت و نگاهتان به آینده چگونه بود؟
فراز: نوع نگاه انسان ارتباط مستقیمی با محیطی که در آن زیسته، دارد. دختری که پیرامونش پر از مسائلیست که هر لحظه برایش یادآور میشود، زن بودن چگونهاست، که باید باشد و چه باید بکند، مگر میتواند دغدغهی جامعه داشته باشد یا سیاست؟ اصلا مگر میداند جامعه یعنی چی؟ من زن سیاسی نبودهام و نیستم. آن زمان نمیدانستم سیاست یعنی چی؟
قبل از حضور طالبان جامعه، سیاست، کشور، همه برای من خلاصه شده بود در خانواده. همهی دغدغهام اتمام دانشگاه بود و پیدا کردن وظیفه. معلمی! شریفترین و آبرومندترین شغل برای یک زن. آینده برایم خلاصه شده بود در مکتب کوچک دهِمان، چند شاگرد، چند کتاب و گاهی عصرهای پر از بادِ باغچه و تیکهای کاغذ و قلمی برای سرگرمیِ نوشتن. و برگهای سبز و رنگِ سرخ توتها.
قادری: سقوط افغانستان، شما را در چه مسیری قرار داده است؟
فراز: سقوط کشور مساوی بود با سقوط تکتک افغانها، خصوصاً زنان. سقوطِ خودم، به معنی واقعی کلمهی سقوط. در جامعههای مردسالار، زنان همیشه آسیبپذیرترین قشر جامعه هستند. زن بهعنوان ناموس مرد باید تحت مراقبت باشد از جانب شخصِ مرد، زنان بزرگترِ فامیل و خود زن. آن روزها که بیشتر ولایات سقوط کرده بود، خبرها در دهِ ما بر این اساس بود که :«پس از سقوط قندهار به دست طالبان، طالبان پاکستانی دختران را پیچکاری بیحسی کار کرده و آنها را بهعنوان جسدِ مهاجرین از مرز خارج میکنند». هراس در دلِ تمامِ دخترانِ قریه افتاده بود. و تیر خلاص، در آن شبی که کابل سقوط کرد، زده شد. هنگامی که مردم برای حفاظت از دخترانشان، سر قزناقهایی که بیستسال پیش بسته بودند را باز میکردند تا آنها را درون قزناقها کنند. این رفتار مردم مرا شوکه کرد. یک شوک بزرگ. و بعد کمکم که کشور دچار هرج و مرج شد، و در پی آن حوادثی که در میدان هوایی کابل افتاد، یک حس عجیب در من شروع به نفس کشیدن کرد؛ مقاومت!
گفتم زنان آسیبپذیرترین قشر جامعه هستند، درست است. اما از جانب دیگر زنان به یک تلنگر نیاز دارند برای استقامت. زن در جامعهی افغانی با یک سپر به دنیا میآید. زن مقاومت را، ایستادگی را زندگی میکند. آن روزها کمکم و بعد هر اتفاق، و با هر تلنگر، احساسی در من قوی و قویتر شد. احساس رسالت داشتن، نیرویی شد که سرِ پا نگهام داشت. با گذشت چند ماه و ممانعتهای بیشمار طالبان برای زنان، احساسم تبدیل به یک سپر شد؛ نیرویی که میخواست مقاومت کنم و کنشهای نوجوانان افغان در سراسر جهان، خصوصا اعتراضات زنان «زنانی که بدون هیچ پشتوانهای و با دست خالی، مقابل اسلحه و تفنگ ایستادند و فریاد آزادی سر دادند» در سراسر کشور، بر نیرویم افزود. از آن زمان مطالعه را جدی گرفتم. در ادبیات آلمانِ بعد از جنگ جهانی دوم، به دنبال راهِ برونرفت یهودیان از تاریکیهای ساخته شده به دست نازیها، گشتم. در ادبیات افغانستان به دنبال امید، امید برای سرِ پا ماندن و مثل آب فرو نریختن. من در جنگ بودم و نمیخواستم جنگ را ببازم. دانستم که باید نوشت، همان زمان بود که نوشتن را نیز شروع کردم و داستانها و قصههایم تبدیل شدند به عصاهایی برای حفظ تعادل برای ایستادن و هنگام راه رفتن.
قادری: عمده مشکلات زندگی در ایران برای مهاجرین افغانستانی بهخصوص زنان، چیست؟
فراز: مهمترین چالشِ زندگی این روزهای افغانهای مهاجرِ ایران، افغان بودنشان است. بر اساس آمار طرح شده از جانب محمود پارسافر جانشین فرماندهی مرزبانی خراسان رضوی در تاریخ ۴ نوامبر ۲۰۲۳ تا کنون بیش از پانزده هزار تبعهی افغانستان به کشور بازگردانده شدهاند و این پروسه همچنان و با جدیت کامل ادامه دارد.
اردوگاههای ایران و ضرب و شتمهای درون این اردوگاهها، مرا به یاد اردوگاه آشویتس میاندازد. چیزی تغییر نکرده! آن زمان و آنجا یهودیان خودشان را پنهان میکردند و اینجا و حالا افغانها.
زنان نیز روزگار بهتری ندارند. مثالی ممیآورم بیشترین مردهای مهاجر افغانی مقیم ایران یا کارگر هستند، یا برنا. آنها کارهای سخت ساختمانی را انجام میدهند. ماشینهای گشت، افغانها را از سر ساختمانها جمع میکنند و پس از یک کتک مفصل، آنها را ردمرز میکنند. در چنین شرایطی که مرد خانواده نیست، زن سرپرست قرار نمیگیرد. او مجبور است به دستور مردِ خانواده، بهخاطر حفظ آبرو و خطرات احتمالی تا بازگشت مرد -در بیشتر مواقع از راه قاچاقی که این پروسه چند ماه را در بر میگیرد- تحت سرپرستی اقوام نزدیک خود یا شوهرش قرار بگیرد. و هزار داستانِ دیگر که زیر مجموعهی این حادثه قرار میگیرند؛ از استرسها و مشکلات روحی گرفته تا فقرِ ناشی از نبودِ مردِ خانواده و… یا هم مجبور است همهی دار و ندارش را جمع کند و به وطن برگردد.
مهاجرین شبیه به توپهای فوتبال شدهاند بین سیاستهای دو کشور مردسالار. در چنین شرایطی است که بهخاطر نبود امنیت و آرامش فردی و اجتماعی، زیستن دشوار میشود؛ گاه ناممکن.
قادری: برای یک دختر جوان، زندگی در افغانستان با وجود ممنوعیتهای بیشمار سختتر است یا در غربت و چالشهای آن؟
فراز: وقتی مهاجر میشوی، یک عمر زندگی را پشت سر رها میکنی به امید زندگی بهتر، امیدی واهی.
این روزها که به افغانستان فکر میکنم، هیچ تفاوتی بین حکومتِ افغانستان و ایران نمیبینم. البته نباید فراموش کرد که جامعهی افغانستان و ایران، هر دو جوامعی اند مرد سالار، جوامعی که دلیل تمام مشکلاتِ کشور از اقتصاد پایین جامعه تا بلایای طبیعی بسته به حجاب و موی زن است.
زیستن در هر دوی این جوامع مشکلاتی دارد که تا مغز استخوان را میسوزاند. نمیتوان به عنوان نمونه به یک یا چند مورد اشاره کرد و قال قضیه را کند. نه!
قادری: بارزترین دغدغه و مشغلهی این روزهای شما چیست؟
فراز: دغدغهها وابسته به جوامعی هستند که در آنها زندگی میکنیم. گاهی نیز دغدغهها به سن و سال مربوط میشوند.
روزگاری دغدغهام رسیدن به یک شغلِ به گفتهی بزرگترها «آبرومند» و استقلال مالی در حدِ متوسط بود. بعد از تسلط طالبان در کشور، و حضور پیدرپی در جمع دخترانِ آگاه هرات، دغدغهام افزایش آگاهی بود؛ اینکه «باید بدانم». این روزها در غربت، دغدغهام زنده ماندن است و ادامه دادن.
در جامعهای هستم که اطرافم پر شده از مهاجرینی که دغدغهی نان دارند. مردانی که سر کارهای ساختمانی دیسک کمر به ارث بردهاند و مریضیهایی که جوانی را از آنها گرفته؛ مردانی که انگار آنها را در آونگ کوبیده و له شده باشند؛ یا با کارد کره، ریز ریز، تیکه تیکه. زنانِ بیسوادی که نمیدانند درس چیست اما برای اینکه فرزندانشان آیندهی روشنی داشته و به قول خودشان «مثلِ خودشان نشوند» خود را به دروازهی هزار ادارهی دولتی میزنند و پاسخِ «فرزندانِ اتباعِ سرشماری نشده، نمیتوانند وارد مدارس شوند» را میشنوند و باز ناامید نشده و دروازهی بعدی را میزنند، دروازههایی که همیشه به صورتشان کوبیده میشود.
در کشوری هستم که برخلافِ تصورِ قبل از مهاجرت که آن را جامعهای علمی_فرهنگی میپنداشتم، آن را جامعهای یافتم که تمامِ دغدغهی جوانان همسنوسال من رسیدن به زیباییهای مطرح شده از سوی جوامع جهان اول و مردسالار برای زنان است.
فکر میکنم در چنین جامعهای و با چالشهای سر راه مهاجرین افغان و زنان افغانِ غیر قانونی، همین که امید زنده ماندن در من نمرده، خودش دلیلیست برای ادامه دادن و سرپا ماندن و نوشتن تمام دردهایی که از دید همه، تکرار مکررات است و از دید من عمق فاجعهی انسانی.
قادری: بهعنوان یک نویسندهی جوان، چه تصویری از افغانستان را در داستانهای خود بازتاب میدهید؟ آیا مهاجرت باعث شده است که چارچوب و محتوای داستانهای شما تغییر کند؟
فراز: هر چند از مهاجرتم مدت زمانِ زیادی نگذشته، اما افغانستان برایم تبدیل شده به یک واژه، واژهای دور و دست نیافتنی. البته به طور قطع نمیتوان گفت که تمام ارتباطم با افغانستان قطع شده؛ چون وقتی مهاجر میشوی احساس در تبعید بودن داری، به ناگاه تمام جهانت خاکستری میشود، جهانت پر از سکوت است. آن زمان دیدار یک دوست، هموطن، افغان، مسکنی میشود و ساعتی درد را آرام میکند.
اینک افغانستان برایم خلاصه شده در مهاجرین. وطن برایم زن افغانیست که شوهرش از داربست افتاده و باید به وطن بازگردد.
مردیست که در فروشگاه بار پایین میکند و مامورها او را دستبند زده و به اردوگاه میبرند.
افغانستان برایم دختر بچهایست که در کارگاهها از صبحِ صادق تا غروب آفتاب کار میکند به امید گرفتن دست مزدی کم که بتواند کمک خرج خانواده شود و…
انسان همیشه تجربهی زیستهاش را واقعیتر و ملموستر میتواند به تصویر کشد و نشان دهد تا تجربههای نزیسته را. قصههایی که پبرامون من دارند زندگی میشوند، همینهاست. و داستانهایم نمیتوانند چیزی فراتر از روایاتِ مهاجرت و مشکلات پیرامون مهاجرین باشند.
قادری: خانم فراز، در شرایط کنونی برای نسل خود راه برونرفت از ممنوعیتها و محرومیتها را در چه میبینید؟
فراز: در آگاهی!
امروزه خواندن و نوشتن بهترین سلاح برای به تفکر انداختن جامعه است.
جامعهی امروز افغانستان به جوان آگاه نیاز دارد. جوانی که در نهایت، قدرت تحلیل درست از حوادث وحشتناک اطرافش را داشته باشد. نباید فراموش کرد که در برههای از تاریخ قرار داریم که جهان در حال فروپاشیست، در حال تحول. و تنها کلید بیرون رفت ازین زندان، افزایش آگاهی جمعیست.
به چهل سال اخیر و کتابهای نوشته شده در افغانستان نگاهی بیاندازیم. ادبیات چقدر توانسته در این چهل سال خالیگاههایش را پر کند؟
خیلی کم.
خالیگاههای فراوانی در ادبیات داریم که باید پُر شوند؛ زیرا سرنوشت یک کشور وابسته به کتابهاییست که در آن نوشته و توسط جوانها خوانده میشود. کتابها نشان دهندهی مشکلات و دغدغهی نویسنده در دورهی زیستاش است.
میدانیم که زنان و مردانِ آگاهاند که آگاهی میآفرینند. معتقدم باید بیشترین تلاش روی آگاه کردن قشر جوان صورت گیرد تا فقر ادبی پر شود. قبلا به آلمانِ جنگ جهانی دوم که یهودیان چگونه خلاهای ادبیات را پس از جنگ پر کرده اند، اشاره کردم. باز هم تاکید میکنم، تنها راهی که میتواند یک ملت را از تباهی نجات دهد کتابها و افزایش آگاهیست.
در مورد زنان نیز همینگونه است.
مادرم همیشه میگوید:« زنان زیادی با دنیایی از قصهها به گور رفتهاند.»
خاکها پر هستنند از صداهایی که نشنیده خاموش شدند. احساس میکنم زمان آن رسیده که زن افغانی به خودش تکیه دهد و بلند شود و برای آزادی به مبارزه بپردازد. مبارزه با قلم.
قادری: با درنظرداشتِ پیشینهی افغانستان در این چندسال گذشته و وضعیت کنونی، نگاه شما به آینده چگونه است؟
فراز: در دانشگاه یکی از استادهایم میگفت:« اگر تاریخ خود را ندانید، تاریخ بر شما تکرار خواهد شد.»
سالها میشود که ما در کشور شاهد تکرار تاریخ هستیم. اما چرا؟
جنگ و فقر.
جنگ، فقر میآورد و هر دو دغدغه، افسردگی و مشکلات و این سبب میشود مردم در ناآگاهی بهسر ببرند. نیچه میگوید: «افسردگی به انسان فرصت اندیشیدن نمیدهد، بنابراین برای نادان نگهداشتن انسان باید به هر روش ممکن اندوهگیناش کرد.»
اگر به سطح مطالعهی افغانستان نگاهی بیاندازیم میبینیم که سرانهی مطالعه در افغانستان کمتر از یک دقیقه است. جوان امروزی دغدغههایش چیزهاییست غیر از ادبیات، فقر فرهنگی و جامعه؛ نباید انتظار بیشماری داشت. جوان امروز دغدغهی نان دارد، نه دغدغهی آزادی.
البته نمیتوان همه را در یک پلهی ترازو قرار داد. ما جوانان با استعداد و آگاه بیشماری داریم که چیزی در چنته دارند و حرفی برای گفتن. امیدوارم برای رشد و شگوفایی فرصتی در اختیارشان قرار گیرد.
معتقدم سرمایهی اصلی کشور جوانانی اند که تعیینکنندهی سرنوشتِ کشور هستند و برای آیندهی بهتر و تغییر تاریخ میتوانند کاری کنند.
من امید دارم و احساس میکنم دوباره شاهد تکرار تاریخ نخواهیم بود.








خانم فراز نمونه کاملی از یک شخصیت آگاه و نکته بین هستند. در کلام شان صداقتی توام با انگیزه جاریست که انسان را به وجد می آورد. واقعا به اینکه در میان گرداب دست و پا گیر سیاست های چرک در تلاش برای پویا ماندن و پویا ساختن اند، باید بالید و از وجود شریف شان سرخوش تغییری بود.
گفتگوی عالی وکاملا دقیق از شرایط جاری نه تنها زن افغان،بلکه زن ومرد افغان در دیارهجرت.
لطفا کلمه (برنا) را به (بنا) باتشدید نون تصحیح کنید.
حرفای دردناک اما واقعی! زیبا و جامع توضیح دادن خانم فراز عزیز❤️