داستان

بازگشت بی‌ ‌آغوش 

نویسنده: مستوره  مهاجر  مرز اسلام قلعه، فریادآلود شده بود؛ هر فرد به طریقی حزن ‌اش را می‌خواست پنهان کند و اندوه را از چهره‌ اش برهاند. برای شان عادی نبود...

دودگُل

مژگان فرامنش هوا مِه‌آلود بود. ابرهای تیره و تارِ ماهِ دلو، آسمان کابل را پوشانده بود. صدای بلندگوها در خم و پیچ کوچه می‌رقصیدند. کفش کهنه، نان خشک، بطری خرابه...